با روبنز و منصور و ژولی، رفتیم ابجو خوری. منصور حساب کرد ولی، کلا اینجا هر کی دنگ خودشو میده.

حین عرق خوری، روبینز به منصور میگفت تصورم از کشور تو شتر است و بیابان و مردمی که یک شتر را با یک زن تاخت میزنند.

خیلی بهش برخورد. میخواست خودشو جر بده که نه، دیگه شتری درکار نیست، از اروپا توریستی تریم و ...

تهش، گیر داده بود به روبین که زنتو بده من تا یک شترت بدم!!!

زشت بود، ولی خب، ول هم نمیکرد.

حرف موسیقی شد. بهشون تار را نشون دادم و یک ده ثانیه گذاشتم بشنون. ژولی گفت داره گریه ام میگیره!! روبینز تایید کرد! قبلش گفته بودم که موسیقی ما غمگینه منتهی، یعنی اینقدر ما بدبختیم؟؟ تار با  ریتم تند و مثلا شاد هم بود، ولی خب.

بدبختیم دیگه. شادیمون کجا بود.