مرام
خب، عرض به حضور انبرتون که، ده و بیست دقیقه شب به وقت ماست. با سه ساعت و نیم جمع کنید می شه وقت شما.
خانوم مون امروز گفت که کم کم می خواد بره تعطیلات. دو تا بچه داره که یکی پنج ساله ویکی ده ساله است. خود خانوم مون دو سال از من کوچیکتره! گفت که می خواد سه چهار هفته ای که دانشگاه تعطیل هست را اینم بکّنه از محیط و بره بچه بازی کنه.
چه خوب!
ننه های ما که هیچوقت برای ما وقت نداشتند. بین همکارها وقتی طرف گشاد می کرد حالشو نداشت کار کنه بهانه می کرد که این دوران بچّه ام دیگه بر نمی گرده می خوام باهاش باشم، بعد می رفت که تا ساعت نه بخوابه و از اونور شوهره تک موتوره سر شمع بسوزونه از پس مخارج که چیه، خانوم می خواد دوران کودکی و نوجوانی فرزندشو درک بکنه! ای ریدم به این احساس و به این تفکر و به این منش و روش!
والله!
حکایت زنهای ما، نه همه شون البته، شده هم از آخور می خورند هم از توبره! بعضی ها طفلک ها هم هیچی! خشکیدند.
بگذریم. بریم یک مقاله بخونیم به دردمون بخوره بلکه. از این ژاژ خایی چه سود...
ما که نه سیاست مداریم نه آخوند! اونها اند که حرف می زنند مزد می گیرند. برای ما نتیجه حرف زدنمون در بهترین حالت گشنگی است و در حالت بد، شیشه نوشابه و ماتحت و اقرارهای کذا و کذا...
شبتون نیک