حالم خوب نیست. حس می کنم بخاطر  تغذیه ناخوب، انرژی ام ناجور شده است. سر راه که میومدم مرغ خریدم. سینه مرغ کیلویی 4 یورو است. سه تا تکه خریدم به 2.67 یورو. بیش از نیم کیلو بود. هر سه تا را گذاشتم با پیاز نگینی بپزه. حالا اگه لامصّب پخت، یک پلو مرغی برای شام تدارک می بینم وگرنه، منتظر می شم تا بپزه!! 

خب هیچی دیگه نیست که بخورم! مجبورم! می دونید! مججججججججبور!

سر راه که میومدم یک پیک موتوری دیدم، درگیر بود با خودش، موتورش کوچیک بود و اون صندوق را که عقبش گذاشته بود دیگه تقریبا جای خودش به راحتی نمی شد روی موتور. نزدیکتر که شدیم، یک دختر بود! به غایت خوشگل! کلاه ایمنی گرد و صورت گرد و سفید، نصفه شبی داشت کار می کرد. گفتم نگاه، جماعت ما تو این هیئت باشند شونصد تا عکس می گیرند بذارند اینستاگرامشون و بعدش چیزی که فکرشونو پر کرده نه اینه که پیک باشند غذای بقیه را ببرند که یک خری باشه ببرتشون بییییییییییییرون بده بریزند توشکمشون!

واااااااقعا خیلی پر رویید که برابری زن و مرد را فقط در میز و صندلی و فرصتهای شغلی و دستمزد می طلبید. به وفور تو فیس بودک کلیپ هایی هست از زنهایی که دارند تو ساختمان گچ کشی می کنند، پلاستر سیمان می مالند یا آجر کار می کنند! به وفور! منتهی، ماها معمولا کلفتی نون را می چسبیم و نازکی کار را.

امروز کاندیدو اومده بود سر بزنه. پرتغالی حرف می زنه و فرانسوی، من سرم نمی شه. داشت با ژولی حرف میزد. از دیدن صندلی های نو تعجب کرده بود. آخه در یک اقدام شیطنت آمیز تمام صندلی های پاره قبلی را ردیف کرده ام نزدیک ورودی اتاق! کسی نگاه داخل بکنه موزه صندلی های قدیمی اتاقمونو ناچار است ببینه. این طفلک که می گم هشت سال روی اون صندلی ها نشسته بود. بهرحال، با ژولی که حرف می زد اسم خودمو شنیدم. ظاهرا این یکی یادش مونده که نشیمن گاهشو از من داره! باقی هم همینطورند البته. یادشون می مونه.

آقا به نظرم خیلی منفی ام. به حرفهای منصور که دقت می کنم می بینم مدام داره بهم می گه عیب نداره و بهتر می شه! خب لابد من دارم می نالم که اینطور بهم واکنش می ده دیگه. درحالی که خودم فکر نمی کنم بنالم! این نشون میده ادبیات جاری من ادبیاتی منفی است! باید روی این بخش کار کنم. ملت واقعا سر هیچی خوشحالند! مثلا عصر یک ایمیل زدم به خانوم مون که خانوم ،قبل اینکه  بری تعطیلات یکم از شهریه منو بریز تو حساب پرینترم، بتونم پرینت بگیرم. به همین سادگی. طبعا یک کار غیرعلمی است و واسه آدمی به شلوغی این باید ناخوش آیند باشه منتهی، ایمیلمو که دیده نوشته چه جالب اتفاقا امروز صبح خودمم به همین فکر می کردم! ما با هم تله پاتی داریم! فردا می پرسم ببینم چطوری می شه انجامش بدم.

یعنی من وقتی می خونم می بینم از یک زحمت، چقدر این خوشحال شده و چقدر خوب حسّشو به منم منتقل کرده است. قطعا برای شوهرش و بچه ها و همکارهاش هم همینه. بعد آدم یک همچین شریکی داشته باشه، به نظرتون فرق نداره با یک همچون شرکایی که خودمون می دونیم داشته باشه؟!

هل یستوی الذّین یعلمون و الّذین لا یعلمون؟