چه کردیم با زندگی؟!

دیروز، 470 یورو دادم که فقط مدرک فوق لیسانسمو ارزیابی کنند که بتونم نو رقابتهای بورسیه شرکت کنم.

بعدش تو بازار راه میرفتم،،،

هر وسیله برقی برا خونه تصور کنی، سایز دستی ها، سی چهل یورو بود فقط...

چقدر کونم سوخت ازین عزت نداشته وطنم و مدرکم و پولم ...

یک کفش گفتم ٱورد، تنگ بود، سایز منو نداشت...

دنبال اطراق تو یک کافه بودم که بر میوه فروشی ای گذر کرذم. میوه های نزدیک به له شدن، حراج خورده بود، کیلویی یک یورو. خودش میریخت تو پاکت. یک عالمه خریدم، اینقدر از خودم راضی ام که نگو! هیچ چای و قهوه و بستنی ای به اندازه میوه های خوش عطر و قند اینجا بهم حال نمیده. اینقدر رسیده اند که دم دمای له شدنند، و برخلاف ایران، نه گندیده توش بوده تا الان نه نارس! عااااالی! فقط دیگه نیاید نگهشون میداشت...

برگردیم به قبل. چه کردیم با زندگی...

تو راه که میام و میرم، فقط به این فکر میکنم که خوبه حسرتی به دل ندارم. ملت انواع ماشینهای انچنانی را دارند، خونه دارند، و من در نبود جمیع اینها، ولو به دشواری، اما به شادمانی، ایام میسپرم. از خودم میپرسم، چه کردیم با زندگی...

عین زمانی که میکننتون، چطور یک لذت دردناک را درآغوش میکشید، در حالی که لخت و عورید و هیییییچ سیم و زری همراهتون نیست...

من، همونم!!!

عریان از مال و تعلقات و اینده و گذشته، معلللللق و ولو در زمان حال، به نحو دردناکی از تکرر روزها و شب ها مسرورم، بلکه آبستن اینده ای خجسته شوم...

 

یادم باشه جریان قاشقم را براتون بگم...

از ایران، دو قاشق آوردم...

یکی، یادمان یک دوست که آش مادر پزش را باهام نصف کرد و ظرف آش و قاشقشو برداشتم و هر دو را با خودم آوردم. ظرف شکست ولی قاشق را هست.

یکی دیگه قاشقی که تو بیمارستان چمران وقتی همراه بابام بودم تو وسایلمون با مریض بغلی ظاهرا اشتباهی اومد پیش ما. شایدم یکی از عسادت کننده های خودمون آورد، عمویی، عمه ای، نمیدونم.

بهرحال اون قاشق الان همراه منه و یادآور! فی الواقع، قاشق به قاشق با پدرمم، اونقدر که به زندگی اش باهاش نبودم! و هر پله برقی ای بی استثنا یادش میفتم...

منم و دو قاشق، بزرگ و کوچک...

فعلا...

به خواهرم میگم پلو با رب گوجه درست کردم، بوی پلوهای مادر بزرگ میداد...

میگه آخییی!!! دیدی، یک بو، چقدددددر خاطره میاره به ذهن آدم!!!

میگم آره، و فکر میکنم، چرا من هیچ بویی ندارم...

متاسفم از خودم...

فکرشو میکنم،

بعضیها،

  تو مسیر زندگی ام،

بوی گه میدن!

و هیچ مدلی هم نمیخوان خاطره بدشونو جبران کنند...

اشتباه از من بود. من درست تشخیص ندادم. کور بودم، وگرنه شواهد کم نبودند...

مشخصا بحث شراکتم را میگم و کلاهی که رفت سرم. هرچند یقین دارم بر میگرده بهم، از راههای دیگه. کسی، بخاطر نیت خوب، تنبیه نمیشه هیچوقت، و هیچ بار کجی، به منزل نمیرسه هیچوقت...

قاضی منصوری فراموشمون نشه، مرد خدا، فدایی ولایت امر.