احمدو، عصبی که می شد، چاق می شد!

خودش می گفت فقط می خوام بخورم!

من، عصبی نیستم ظاهرا. البته خیلی ظاهرا! منتهی، یک چیزی داره اذیتم می کنه بی گمان.

پارسالها بود فکر کنم در حالی از خواب بیدار می شدم که دندونهامو رو هم قفل کرده بودم و فشار می دادم. عین خمیازه کشیدن چطوریه میییییییییکشی که کش بیاد، حالا همون عادت فرض کن تو فشردن دندونهات رو هم برات حاصل بشه. 

خب بد بود. خیلی بد. نمی دونم چی شد که تمام شد. یادمه یک کاری کردم. یادم نیست چی ولی.

الان هم یک مدت است دوباره به همون وضعیّت، وقتی بیدار می شم که در آستانه فشردن دندونهام رو همدیگه ام! کنترل می کنم، ولی واقعا نمیدونم چقدر این کار را هم تو خواب کرده ام یا نکرده ام. نمی دونم. بهرحال حالت نرمال یک آدم ریلکس بی مشکلات نیست. این بدیهی است.

کجا بودیم.

تمایلم به خوردن زیاد شده . اینجا بودیم. اصلا مدااااااااام یا دارم می خورم یا دلم می خواد بخورم! این خوبه! مشکلش اینه که نمی دونم چی دلم میخواد! صبحانه شیرعسل درست کردم با کاکائو. بعدش حس کردم گشنمه بازم! مغزم گشنه است! کره عسل خوردم چند لقمه. مارکوز اومد به بشور بساب آشپزخونه دیگه منم ول کردم. باید امروز برم آرد بخرم کیک درست کنم. پودر نارگیل هم می خرم اگه پیدا کنم. یک شربت رقیق شکر یا عسل را درست می کرد می ریخت رو کیک و بعدپودر نارگیل را هره می کرد سرش و این می شد یک چیزی نو...

زن همسایه دومین نخ سیگارشو داره دود می کنه. جوون است نسبتا. دم پنجره سیگار می کشه اغلب... دوست دارم زن سیگار بکشه! یک جوری حشری کننده است! کلا از زن توانا خوشم میاد انگار. و سیگار کشیدن هم از اون کارهایی است که من بلد نیستم. حالا نه که شق القمر باشه و نتونم، نمی خوام بکنم. بعد یکی که می کنه، به نظرم توانا میاد! توان در تخریب بدن.