توریست
ساعت شش عصر شنبه یکم آگوست سال دو هزار و بیست است.
عصر زیبایی است. کلا روز زیبایی بود امروز. یادم نیست کی بیدار شدم. یکی دو تا مقاله پیدا کردم و طبق معمول ذخیره کردم و نخوندم. دو تا صبحانه خوردم! بعدش پا شدم رفتم خرید. برنج نداشتم. آرد نداشتم. هیچی نمی شد درست کنم. قبل از اون خونه را تمیز کرده بودم و کیسه زباله این گاو برزیلی را که با من مشترک است گره زده بودم که ببرم بندازم. لباسم، ترکیب لباس بیرون و خونه بودو یک جورایی خیلی به دلم نشست. سبک بود. انرژی اش مثبت بود. نیم آستین سفید و لی آبی و کفش سفید. یک دنیا به تخمم قشنگی توش بود. دوست داشتم. سر ظهر، تو مسیر فروشگاه یادم اومد کلید خونه تو جیب اون یکی شلوارم مونده است. این یعنی اوج بدبختی منتهی، ادامه دادم. حس توریست بودن بهم دست داده بود. فضا، نور و گرما و آدمها، یک چیز منحصر به فردی بود. لذت می بردم.
تو فروشگاه دو تا کیسه یک کیلویی برنج، پودر نارگیل، آرد و شیر خریدم. حدود چهار یورو. طبق معمول ناچار شدم به فروشنده بگم پرتغالی نمی فهمم و اون انگلیسی، عذرخواهی کرد. عموما می پرسند ساک هم می خری یا نه، و بعد می پرسند کارت فروشگاه داری یا نه، یا شماره مالیاتی ات را می خوای بدی یا نه. گویا یکسری اقلام که لابد خوردنی ها باشند بعدها مالیاتشون برگشت داده می شه به افراد. من که هیچوقت نداده ام. هزینه ندانستن قوانین و زبان.
بهرحال.
برگشتم و هرچه در زدم کسی باز نکرد. می دونستم اینها تا وقتی منتظر کسی نباشند گوششون بدهکار زنگ و در نیست. به مارکوز تلفن زدم، اونم جواب نداد. می شنیدمش پشت در تو آشپزخونه داشت کاسه بشقابها را تو سر هم می زد. بهرحال، بعد از کلی وقت، دلش به رحم اومد برای در و اومد باز کرد...
عطر کیکم هواست. جاتون تهی به قرآن.
یک سوم هندونه ام را هنوز نخورده بودم. کم کم می خواست پلاسیده بشه انگار. زورکی خوردمش. هوا سرد شده و دلم نمی خواد هندونه دیگه. کی فکرشو می کرد یک تابستون بگذره و من یک نصف هندونه گرد، از این کوچیکها فقط خورده باشم؟!!
تو مسیر که برمی گشتم داشتم دنبال کلمات و جمله مناسبی می گشتم که پشت تلفن بتونم به مارکوز بگم و بفهمه. لغت در، یادم نمیومد. ساخت جمله ماضی، یادم نمیومد! فراموش کردن و کلید را تونستم به خاطر بیارم و جمله ای که به نظرم درست می رسید را سر هم کردم...
نمی دونم. الان تو گوگل می زنم درسته ولی زمان گذشته نیست! سخته خدایی، و جالب البته...
هان، گفتم جالب، برم اون پست پریروز که تشبیه کردم زندگی در خارجه را به کون دادن ،ذخیره کنم برای چاپ در کتابم! به نظرم قشنگ اومد، هرچند شماها دوست نداشتید.
زیستن در خارجه چیزی شبیه کون دادن یک کونی است! در غایت دشواری و ویران کنندگی اما، همزمان لذّت بخش! درد لذت بخش!
اونها که کون داده اند می دونند! منتهی به روی خودشون نمیارند که بگن همه را من دادم
:))