دکتر یلدا، قصاب مغز، ظاهرا بر اثر ابتلا به کرونا، ناکام از دنیا رفته است!

برای آمرزش گناهانش من یکی که کاری نمی کنم! 

با یلدا یک بستنی خوردیم، در دکّان بی رونقی در حوالی میدان جهاد ته ران...

بستنی در کاسه هایی به شکل انار سرو شد. در تمام مدت فقط من و یلدا مشتری بودیم، دو فروشنده نر و یک خانوم هم بودند که یکی از نرها در تمام مدت خانومه را مشت و مال می داد، گویا نسبت عمّه به برادر زاده داشتند و عمّه یک جایی اش گویا گرفته بود. شما فرض کنید کتفش.

بهرحال.

یلدا، باریکه ای بود پیچیده در حجابی مشکی که بااااااااد در آن می پیچید...

در آن ملاقات دوستانه از تصمیمی می گفت که هرگز محقق نشد، و من می دانستم نخواهد شد! بوی تصمیم هایی که هرگز اجرا نمی شوند گاهی به مشام آدم می رسد، از دور! یلدا می گفت می خواد از پدرش بخواهد دیگر به سوریه بر نگردد و خب، دو هفته یا کمتر یا بیشتر، پدرش هم جزو کشته شده های سوریه بود! رده های بالا و صاحب منصب...

یلدا به پدرش پیوست، بر اثر کرونا، به احتمال زیاد! 

پیوندتان مبارک یلدا خانوم جون. 

ارجعی الی ربّک، راضیه مرضیه خلاصه. 

 

تا تو باشی دیگه زارت و زارت تلگرام حذف نکنی و باز نصب کنی و حذف بکنی و نصب بکنی و ... مگه موجی هستی بشر؟!