واقعا مثبت
خب، من اومدم اعتراف بکنم به یک چیزی!
عرض کنم حضورتون که عصر بعد از اینکه لیست خوردنی های تا اون ساعت را ذکر کردم، یکم ذرّت شیرین خوردم. چند قاشق. با اینکه فقط یکم ارزونتر خریده بودم ولی طعم و شل و سفت ذرت فاجعه بود! متاسفانه بسته اش سه قلو هم بود و دو تا بسته ذرت بی مزه دیگه مونده برام.
یکم که گذشت پاشدم یک نون و ماستی علم کردم که بخورم، داویده پیام داد. نگاه کردم دیدم عکس یک زن پالختی فرستاده می گه ما دور هم جمعیم میای؟!
گفتم هی وای من اینجا هم مد شده است زید ببرند؟!!
بعد دیدم توضیح داد که فلانکی با زن و بچه اش اومده و تو هم اگه بیکاری بیا، شام پیتزای ایتالیایی قراره بپزم. داویده و هم خونه اش هر دو مال ایتالیا هستند.
دیگه یکضرب گفتم میام و نشون به اون نشون که کاسه ماستمو فقط از رو میز برداشتم و جمع کردم بساط درس و مشقمو و حین این مکالمه ها که حالا آدرس بده و کی بیام و الخ و دولخ لباس پوشیدم و جاشو رو نقشه پیدا کردم و زدم به راه!
سر راه، باید می رفتم مشروب بخرم براش. نمی شه آدم دستشو به تنبونش بگیره بره خونه مردم که. ماجرا هم این بود که مادر بزرگ داویده تازه مرده بود و این طفلک یک ماهی رفته بود ایتالیا مراسم و تازه برگشته بود و حدس می زنم روبینز و زن و دخترش رفته بودند که بهرحال عین سر سلامتی خودمون، کنارش باشند. واسه همین منم بی درنگ گفتم میام.
دیگه با جازه شما بدّو بدّو رفتم فروشگاه و یک بطری شراب ده ساله با بیست درصد الکل به حجم یک لیتر براش برداشتم، به حدود هشت یورو. ارزونتر هم بود منتهی یادمه یکبار از یکی پرسیده بودم و گفته بود دیگه زیر پنج یورو بهتره کادو نبری جایی. واسه خودم یکی دو بار از اون چهاریورویی ها خریده بودم عالی بود. شراب پورتو. دیگه الان دیدم بهم احترام گذاشته اند، واسه این هشت یورویی برداشتم. با یک پاکت کاغذی که البته سایز بطری شراب نبود و بی ریخت بود ولی چاره نبود. فروشگاه پاکت سایز شراب نداشت. این فروشگاه نداشت می دونستم از قبل.
بگذریم. دیگه بی فوت وقت رفتم و رسیدم و زنگ زدم و رفتم بالا.
داویده تقریبا بیش از دو برابر من اجاره خونه می ده و خب به همین نسبت هم خونه ای که توش زندگی می کنه خیلی سر و پا دار تر و تمیز تر و به رونق تر بود، با یک هم خونه ای که بعدا اومد و منو می شناخت اما من اونو ندیده بودم تا الان.
هم خونه اش هم رشته ماست و فارغ شده و یک کاری هم گیر آورده مرتبط با رشته اش ،مشغول است خلاصه. روم نشد بپرسم حقوقت چنده ولی یکم اطلاعات خلاصه ازش گرفتم. به درد الان نمی خورد ولی حداقل خوشحالم کرد که آنچه تو پایان نامه ام می خوام انجام بدم یک بازار کاری داره گویا. خیلی خوب بود این.
دیگه ایستادیم تو یک وجب آشپزخونه و داویده که از قبل خمیر درست کرده بود، مشغول شد به کار. کل سینی فر را مفصل چرب کرد و تهش خمیر پهن کرد و بعد روش رب گوجه معمولی مالید و فکر کنم پنج مدل پنیر مختلف داشت از تمامشون یک لایه ریخت و روش بادمجون چید و روی یک قسمتش قارچ و روی یک قسمت هم گوشت قل قلی سرخ شده. گذاشت توی فر با این توضیح که این نصفه اول است و نصف دیگه هم بعد. یک کاسه خمیر دیگه داشت.
دیگه تا بیاد بپزه چندبار بهش سر زد، یک چیزی شده بود عین آبگوشت! قل قل می کرد تقریبا! واسه دومی کدو سرخ کرد و باز همون انواع پنیرها! مازارلا و پنیر کپکی و چند مدل دیگه. یکی از پنیرها که برچسب بنفش داشت، یعنی نزدیک تاریخ انقضاش بود، الان که داشت منقضی می شد حدود 14 یورو قیمتش بود!!!
دیگه جاتون تهی دیگه من یک شیشه ما الشعیر خوردم و یک و نیم بخش از نه بخش سینی فر، پیتزا! بخش بادمجونی اش خوشمزه تر از قارچش بود. پشت بندش بهمون بستنی داد که خوشمزه بود اونم دلتون نخواد و بلافاصه روبینز پاشدکه برن خونه و منم همزمان باهاشون بلند شدم و برگشتیم خدمت شما.
نکته جالب این بود که هیچ کسی حرفی از خاطرات نمی زد! این دومین بار بود که من با اینها جمع می شدم و تو دفعات قبل اقلا دو تا د یگه از دوستامون بودند و من یادشون بودم منتهی اینها حتی یکبار حتی یک کلام یادشون نبودندو این خاصیت زندگی کردن ما در گذشته است که اینها ندارند! لزومی نداره حال را به یاد آنچه گذشت شخم بزنند! گپ زدند و خوردند و فقط انرژی مثبت به هم منتقل کردند و تمام! اینکه می گم مثبت واقعا مثبت ها! یعنی شما تنها کلام منفی که طی دو سه ساعت شنیدی از دهن بچه بود که می گفت پیتزا نمی خواد! وگرنه همه به به و چه چهشون به هوا بود از همه چیز!