یک پیرمرده را نشون می ده، حاجی، داره رمی جمره انجام می ده...
هیچوقت شده بشینیم از عقب، یکم نگاه کارهای خودمون بکنیم؟!
شده فکر کنیم کارهامون از نظر دیگران چقدر مسخره ممکنه که باشه؟
پیرمرد، دامن اون لباس سفیدشو جمع می کنه، با حرارت و هیجان، دور خیز می کنه، تا جمعیت جا می ده می دوه، سنگشو با تمام توان پرت می کنه...
چندین مرتبه...
شش بار شاید. نشمردم.
آخرین را که می زنه، چنان مشت پیروزی تو هوا می چرخونه که انگار واقعا شیطان را زده!
خر!
الاغ!
شیطان اون دو پای محاسن سفیدی است که تو لباسته !
شیطان تویی!
وجود مجسّمته!
زیر پوستته!
بفهم الاغ!
خر!
کارمون شده بشینیم از عقب اگه کسی در کون گاوی را ماچ کرد بگیم عه عه عه نگاه چقدر عقب افتاده است!
اگه زنی را سنگ زدند که زنا کرده است بگیم نگاه وحشی ها را چه می کنند با زن!
هزاااااااران هزار اگر دیگر که تک به تک از ما رو سفید تر است!!
مردم کفش ده سال قبل خودشونو نمی پوشند. شلوارهای پیلی پیلی بیست سال قبلشونو دیگه هرررگز پا نمی کنند و باهاش جلوی جمع نمی رن. بعد می بینی با عقایدی که از کهنگی به هزاران سال قبل بر می گرده، میز گرد می ذارند و زر می زنند و فیگور می گیرند! در واقع می گفت این نادانی ما نیست که باعث عقب موندنمونه! توهم دانستن است! خریّت است!
اینها همه را از پست های فیس بوک نقل کردم. یادم نیست کی چی نوشت اما، درست است. وصف کار ماست. وصف حال ماست، تک به تک...
می خوام پاشم برم بیرون. امروز را وا بدم، ذهنم باز بشه یکم...
عزّت مزید.