هشت شب به وقت ماست.
امروز، تعطیل کردم!
پارسال، حوالی انتهای سال 2019، وقتی داشتم یک بشقاب چینی را می شستم، فشار آوردم، بشقاب تو دستم شکست و انگشتم پنج تا بخیه خورد...
بیمه هم داشتم منتهی، بهم نداد. هجده یورو از جیبم رفت...
اون زمان یادم افتاد که هربار تو هر چیزی صرفه جویی کردم بعدش از دماغم در اومده است. کاسه بشقاب را هم یکبار دیده بودم و پسندیده بودم و بعد بخاطر گرونی اش نخریده بودم. اگه خریده بودم بلکه بر اثر شدّت استفاده ترک نداشت و اون بلا سرم نمیومد...
به هر تقدیر تصمیم گرفتم بخرم. ظروف مورد استفاده ام را بخرم که ایمن تر باشم، و اختصاصی خودم باشه که تمیز باشه و بدونم بقیه بر نمی دارند. این مدت که هشت ماه باشه، با احتیاط از کاسه بشقابها استفاده می کردم. در واقع موقع اسکاچ کشیدن می ذاشتمشون کف ظرفشور که اگه شکست دیگه اون بلا سرم نیاد.
بهرحال. امروز، تصمیم گرفتم برم و کاسه بشقاب هم بخرم.
مسیرها را چک کردم. اتوبوسها و مترو را. مدت زمانها را و محلهای عوض شدن را... چند تا عکس گرفتم و یک باریکه کاغذ هم کلیدی هاشو نوشتم.
بعد به خونه خبر دادم که امروز نیستم دنبالم نگردند. نت ندارم بیرون که می رم.
بعدش، فکر کردم که عین همیشه تصمیم بگیرم دقیقا برنامه چی باشه، یا ولش کنم؟
فکر کردم بذار ولش کنم! می رم هرکدوم اول رسید همون برنامه را دنبال می کنم!
خواستم متنوع باشه مثلا.
رفت.
یکی دو دقیقه که ایستادم، یک اتوبوس اومد. روش نوشته بود خط 105
یقین داشتم خطی به نام 105 مال اون مسیر نیست. منتهی، من چطور بفهمم این بجای کدوم یکی از خطها داره کار می کنه؟!
سوار نشدم.
رفت
یکم ایستادم
فکر کردم بهتره یکی از گزینه ها که دقیقا بلدم را برم و موقع برگشت فی امان اللهی برگردم...
زدم به راه و هنوز یک سوم راه را نرفته بودم که اتوبوسهایی که به کارم میومد یکی یکی... رد شدند!
بهرحال، رفتم دیگه. سوار مترو که شدم، نگاه کردم نقشه راه را گم کرده بودم!!
باریکه کاغذ بود دیگه. بلیط خریده بودم و الخ، انداخته بودم!
بگذریم.
دو تا بشقاب چینی خریدم، هر کدوم دو یورو. یکم ارزونتر هم بود رنگش سفید بود و با خودم فکر کردم نه! چیزی را بخر که دلت می خواد! بذار تمام مدتی که ازش استفاده می کنی حال کنی بجای اینکه پیش خودت احساس شرمندگی کنی که مثلا یک و نیم یورو هم برات عدد است...
خریدم!
بعدش یک عالمه کفش نگاه کردم. چیزی که من می پسندم بالای 114 یورو بود! یکی اش را هم پا زدم، البته 85 یورویی بود. حس راحتی بهم نداد. نمی دونم چرا اینجور شده ام! نه به کفش کهنه راحتم نه به نو!!
بهرحال، نخریدم.
جاتون تهی ناهار پیتزار خریدم. هر قاچ دو و نیم یورو. دو تا برا من کافی، و بلکه زیاده است.
بعدش رفتم جو پیدا کردم و آب میوه و یک زیرپیرهن مردونه هم خریدم به سه یورو، که البته اینجا اگه طبق دلم می خواستم برم دیگه واقعا نمی شد! زیرپیرهن کتان معمولی دو تاش هجده یورو بود! نمی شد! لابد جنس بیخودی است اینکه خریده ام. نمی دونم.
شورت هم بود. داشتم پنج تا شورت می خریدم که یادم اومد نیازی نیست این کار را بکنم و مغازه های محله هم شورت یک یورویی دارند! تازه اندازه اش هم دستمه و ریسک نمی کنم! دیگه خلاصه با یک کوله آت آشغال، برگشتم.
یک اتوبوس ریسک دار سوار شدم. خواستم وسط راه هم یک گزینه نو را تست کنم. از اقبال بد، از یک کوچه پس کوچه هایی رفتم که نشد!
در مجموع، روز باحالی نشد. خاطره نشد! می دونید. یک گاهی، نمی شه! اینم از اون نشدن ها بود...
نزدیک خونه نون و عسل و شیر و دستمال توالت خریدم و دیگه برگشتم...
از کنار ساحل که رد می شدیم، باد بود و گرد و خاک و موج. ملت بودند ولی خب، ارزش نداشت پیاده بشم.
...