امروز مدرسه نرفتم. افتابی که پهن شده بود کف هال، انرژی و جذّابیتی داشت که مانع شد برم. نشستم همینجا.
R را راه انداختم روی لپ تابم و می بینم هیچی ازش نمی دونم. دیروز یکم کلیپ نگاه کردم و با ادبیاتش و زبانش آشنا نیستم بعلاوه، نمی دونم می خوام چه بکنم.
برای دومین روز متوالی، صبح رفتم ورزش. یک دور مختصر دور ساختمان می دوم، در حدی هست که نفس من بند بیاد! بعدش رو چمنهای پشت خونه چندتا حرکت کششی یوااااااااااااااااش! تصمیم گرفتم فشار نیارم که زده نشم. خوش خوشک هم خوبه. و البته نمی دونم اثر تلقین است یا ورزش ولی سوزشهایی که گاهی تو گردنم حس می کردم را دیگه نداشتم دیروز. یحتمل موثر بوده است.
کیک مارکوز چندین روز است تو یخچال مونده. گذاشتمش دم دستم آفتاب بخوره یکم گرم بشه از شرش خلاص بشم. نمی دونم به چه زبونی به این بابا بگم به من چیزی نده. دیشب بهم ماکارونی تعارف زد صاف گفتم نمی خوام. ماکارونی را با تن ماهی پخت! همه چیز سفیییییییییید بود تو غذاش! دوست نداشتم.
امروز روز چپینه هاست. دست چپی ها. نمیدونم کسی هست که چپ دست باشه؟ مبارک باشه اگه هست.
زیر دوستم فردا صبح زود پرواز داره به آلمان. دچار هوم سیک شده است. گفتم نمی خوای خب نیا! مگه مجبورت کرده اند؟! البته درکش می کنم ها، احمق عاشق رفیقم شده است و هم من هم رفیقم هم خود خرش می دونیم همه که منتهی به ازدواج نمی شه ولی، همونه که قبلا گفتم! زن تصمیم می گیره خر بشه. دیروز به یک بابایی گفتم حس احمقانه عاشقی، کلی بهش برخورد. گفتم برو عامو! تازه بهش رسیده ای. برو پیش تا بیاد دستت.
همین
یک عااااااااااااااالمه باید آمار یاد بگیرم. نرم افزار یاد بگیرم. همزمان مقاله باید بخونم ببینم بقیه چه کرده اند. بعد ته روز از خودم حساب پس می کشم می بینم هیچ کاری نکرده ام!! اعصابم تخمی می شه راستش!
تخمی، تر!
پس من چه می کنم؟!