خانومه، کلیپ آشپزی گذاشته است.

طفل معصوم یک چاقو که بتونه باهاش سیب زمینی را برش بزنه به راحتی،

نداره!

زوووووور می زنه! 

تخته آشپزخونه اش قاچ قاچ است...

ولی خب،

همّتشو داره.

امروز هم سالاد درست کردم واسه ناهار!

ترکیب زیبایی از گوجه، خیار، پیاز سفید، کلم قرمز و نمک فلفل و روغن زیتون و سرکه انگور. فلفل دلمه ای نداشتم دیگه امروز.

بعععععدها یک نون و ماست هم خوردم. 

حالا ان شا الله شب، نیّت دارم یک چیز گوشتی درست کنم. جندی قبل آرد سوخاری بالاخره پیدا کردم. ممکنه کتلت درست کنم. راستش یک نون خریدم خیلی خوشگله ها ولی فاجعه است. خمیره. انگار مفصل مخمرش کار کرده چال چال شده ولی بعد پخته نشده. می خوای تکه اش کنی یا ببری اش می چسبه به هم و خمیر می شه. طفلک معده ام. خیلی هم زیاد خریدم ازش. پنج تا. سه تاش مونده هنوزم. به نون های خودم ایمان آوردم! والله خیلی عالی بود در مقایسه با این خمیر. نفهمیدم چطوری درست می شن دیدم خانومه یک پلاستیک را باز کرد و از داخلش چونه های نون را چید داخل سینی فر که بذاره بپزند ولی چونه ها اصلا بهم نچسبیده بودند. خیییییییلی شبیه نون واقعی و تمام شده بودند حتی. این فروشگاههای بزرگ یک راهی برای ماجرا پیدا کرده اند ناقلا. حالا فکر کنم اینبار یارو چونه ها را مستقیم فروخت بهمون همون یکم حرارت را هم نداد!

تا ببینیم. خریده ام بهرصورت. دور که نمی شه بندازم.

عصر ،با لیلا حرف زدم. سالها بود ندیده بودمش. خوشحال شدم. حالش خوب بود. 

بعد با آغا مهدیه حرف زدم. ایشونم حالش خوب بود. شکر خدا بعد از چند سال که فکر کنم به خودکشی و اینها هم شاید فکر می کرد، نور امیدی تو چشماش بود و خوشگل شده بود. حالا ببینه می گه خوشگل بود! ولی، من می دونم. کسی که از بیرون شما را می بینه می فهمه وقتی امید ندارید، چقدر داغون است فرمتتون. اینو صبح که می رفتم مدرسه هم با خودم می گفتم. یکسال قبل واقعا همه چیز اینجا منو به وجد میاورد. هنوز هم. سرسبز، تمیز، آسمون آبی. ابر سفید، گل، درخت، قانون. دلسوزی...

چیزی که صبح یادم بود این بود که در تکرار روزها،

کمرنگ شده اون لذّتها. اون تفاوتها. اون امتیازهایی که چقدر هم گرون پای من در اومد!