سی ام آگوست
هفت و اندی به وقت ماست. عصر هنگام، مانده تا غروب...
صبح، دیدم من درس بخون نیستم! پاشدم شال و کلاه کردم یک بطری آب برداشتم و زدم به راه. رفتم سمت پارکی که اون دفعه با مارکوز رفته بودیم منتهی، یک سمت دیگه اش را امروز میخواستم ببینم. برخلاف یکشنبه ها، خیابون شلوغ بود و پارک هم همینطور...
زن علی از قول مارسل پروست استوری گذاشته که: سفر راستین برای کشف کردن، رفتن به مکانهای تازه نیست، بلکه یافتن نگاهی تازه است. من اینجا که بیرون می رم عین مریض احوالها، چیزهایی به چشمم میاد و برام جذابه که شاید موجب مسخره است. مثلا از نرده های مختلفی که اینجا استفاده شده خوشم میاد! جوشکاری، به نظرم یک هنر است اینجا! قشنگ کار می کنند حتی قدیمی هاشونم. انواع لولاها، قفل ها، درها، چیزهایی است که ندیده بودم تو ایران. حالا نرده ها خب معماری ماجراست و یک بخش تکنولوژی منتهی اینکه طرف لولا را نخریده، با دو تا میلگرد درست کرده است! لولایی با عمر بی نهایت!!
صبح، از بالا نگاه پارک می کردم پیست دوچرخه سواری اش به چشمم اومد. یادم اومد با فهیمه تو یک مسابقه معماری شرکت کردیم، تصور کن شهرداری بیست سال یک تکه زمین را وسط بیابون درخت کاشته بود، حالا تصمیم گرفته بود باغ بانوان درست کنه تو اونجا. فهیمه طرح گذاشت، تقریبا نود درصد درختها را برید!! خب طبعا طرحش رد شد! علت اون بریدن این بود که یک پیست دوچرخه مفصلی گذاشته بود که خب، ناچار بود ببرّه. یا حجم می خواست درست کنه درحالی که درختها را روی سطح کاشته بودند. نمی دونم حوض و آبنما می خواست، باید می برید. بهرحال، اینجا جا به جا پیست دوچرخه هایی حلقوی، با انواع مارپیچ ها و موانع و شیبها، از پلاستیک ساخته بودند! قشنگ بود کار...
اطراف پارک جا به جا دکه بود و شیرینی های محلی می فروختند، و مشتری داشتند همه! فکر کن! توریست نبود زیاد، خودشون بودند، ولی می خریدند.
به وسایل بازی که تو پارکها بود دقت می کردم! دقیقا انگار طراح یک بچه داشته نشسته همه حرومزادگی های این بچه را نگاه کرده بعد متناسب باهاش، چالش درست کرده. مثلا پلکان درست کرده با طناب، پله آخر را هم بلند درست کرده، جوری که بچه چهار ساله پاش نرسه، ناچار بشه سینه اش را بذاره و به بدبختی خودشو بالا بکشه! چیزی که بچه دنبالشه اصلا!!! یا پله سرسره ها از یک سمت پله است و معمولی، از سمتهای دیگه انواع رمپ ها را ساخته با دستگیره های کوهنوردی که خیلی با حساب جاسازی کرده و بر و بچ حسب انرژی و سن و قد و بالاشون کونشونو به این رمپ ها پاره می کردند که ازش برن بالا، و حالا زارتی سر بخورند سر جای اول!
شبکه تار عنکبوتی مفصلی هم بود که بچه ها ازش بالا می چریدند!
جالب بود. تا جایی که بابا مامانها احساس نا امنی نمی کردند بچه ها را و بازی کردنشونو نگاه کردم. دخترکی با موی دم اسبی که دنبال پروانه ای سفید گذاشته بود و ...
بعد حالا همه این پارک دور تا دورش مترو می رفت، جاده بود، ولی اصلا احساس نا امنی ای کسی نمی کرد. حتی صدای ماشینها پارک نشین ها را اذیت نمی کرد. ماشین برقی یا ماشین درست، ...
یک کلیسا و قبرستون هم بود. یکم تو حیاط کلیسا نشستم. یک فامیل، چیزی حدود بیست نفر، با لباسهای مجلسی کم کم جمع شدند و همو ماچ کردند و نهایتا متوجه شدم یک عکاس دنبالشونه! خانوادگی می ایستادند تو چمن و اون عکاس ازشون عکس می گرفت! عکاس مجهزی بود به نظر میومد شغلش این باشه و خب خانواده های اغلب جوان که یا دو تا بچه کوچیک داشتند دنبالشون یا یکی دنبال و یکی در شکم! از جوانها که می گذشتی، شیرهای خسسسسسته را می دیدی که گاهی به زور سینه و شکم و زیرشو پوشیده اند و گاهی لباسشون اونقدر بلنده که باید دمبشو بالا بگیرند نره زیر کفششون! گذشته از این خاندان، مرغها چاق زیاد بود! زنهایی گوشتی سفید! بی شکل تقریبا، یا بد شکل حتی! مرغ چاق! مشغول بچه گردانی...
خسته که شدم، رفتم یک مرکز تجاری اون نزدیک. یک عالمه کفش اندازه کردم. به استاندارد انگلیسی، شماره پام نه هست. می شه چهل سه خودمون. ولی خب کفشها بعضا از بغل تنگ بودند. یک آدیداس پسندیدم، یعنی راحت بود، ولی سفید بود نامرد! گفتم اول یک شلوار براش بخرم، بعد اینو می خرم. رفتم دنبال شلوار، یک یارویی حراج خوبی زده بود. شش هفت یورو می داد شلوارشو!!! البته نازک و بیخودی بود ولی خب، خوب بود به اون قیمت. مشکل این بود که بخاطر کرونا پرو را بسته بودند!! خب من چه می دونم این شلوار به تن من چطور است؟ اندازه هامو هم نمی دونستم. نشد. نخریدم. نه کفش را خریدم نه شلوار را! یک مشت ادویه خریدم و بیسکویت و سویا و بعد که نزدیک خونه رسیدم شیر و آرد و نون و فلفل دلمه ای.
خمیر هم دارم. از دیروز عصر که خمیر کردم هنوز هست. هی بهش آب و آرد اضافه می کنم و ورزش می دم. هوا سرد شده و تخمیر نمی شه چندان. عوضش روش خشک می شه اینقدر که می مونه!! تو فروشگاه خیلی نگاه کردم یک تاوه برای نون بخرم، راستش، ایمان نداشتم که نون خواهم پخت باهاش یا نه. خب تاوه هم که نبود لذا، اونو هم نخریدم حتی. راستش، نمی دونم با خمیرم چه کنم!
نمی دونم باید بهش آرد اضافه کنم و سفتش کنم،
یا باید بهش آب اضافه کنم و روانش کنم!
و این جهل، تاریکی ای است که همیشه از در اشتباه می خوام ازش خارج بشم!!!
یادمه مامانم خمیر که درست می کرد از این شل تر بود. تازه نونش خشک می شد و بعدها فهمیدیم که بطور منطقی بازم باید خمیر را شل تر درست کنه تا نون نرم تر بشه. ولی وقتی شل می شه می چسبه به همه دست و پر آدم!!
نمی دونم.
نون خریدم، ولی این رو هم دوست د ارم ازش سر در بیارم.
راستی دیگه هیچوقت هیچ ابتکاری به کیک هام نخواهم زدن! هرگز! بار آخر شکلات را مخلوط کردم باهاش و تا همین امروز نون شکلاتی داشتم! نخواستم!!
تو فروشگاه که بودم مارکوز را هم دیدم. اون تازه اومده بود فروشگاه. منو ندیده بود و رد شد. وقتی رسیدم خونه اونم رسید! اون ماشین داره و خب طبعا زمان کمتری ازش برده تا برسه خونه. من راه رفتم و سر راه رفتم خرید بازم.
ماکوز که رسید، کیف بست که بازم بره بیرون. شامپو اش را تو جیب بغل کیفش دیدم. نگو عازم ساحل بود بچه ام. ازش پرسیدم ساحل می ری؟ گفت آره میای؟ گفتم نه. از مهمون خود خوانده بودن خوشم نمیاد. و به نظرم سرد شده هوا نمی د ونم این اشکول تو این سرما رفته کجا که هنوزم بر نگشته است. شش ساعت است تقریبا. تو فروشگاه سمت ورزشی فروشی می رفت. یحتمل عینکی، مایویی، یک چیزی مرتبط با شنا باید می خریده است. اندازه یک خری وایتکس مصرف میکنه بعد دستاش پوسته می کنه بعد تازه فهمیده از وایتکس است. تازگی ها هر بار میاد خونه یک اسکاچ دسته داره به یک ساز تازه خریده است!! فقط گمونم نمی فهمه که یک دستش که اسکاچ باشه، اون یکی دستش به ظرفهاست و بازم پوستش خواهد کند!
امروز یک تماس تصوری هم با یک جادوگر داشتم! دوست یکی رفقا بود. قرار بود برام فال بگیره، گفت باید ببینتت هم! همین که با این آدم چشم تو چشم شدیم احساس کردم سرم سنگین شد و انرژی هام تحلیل رفت! شاید دو واقعه بی ارتباط اما دقیقا همزمان. مسخره است. تازه هنوز نیّت هم نکرده ام!! گفتم بپرسه ببینه من کی وضعم خوب می شه و با کی ازدواج می کنم! هنوز سوال دیگه ای به ذهنم نرسیده است.
گفتم ازدواج، چه حسرتی آدم می خوره به زندگی اینها. صبح توی پارک خیلی مواردی بود که یک مامان یا دو تا مامان یک بچه را آورده بودند پارک ولی، اقلا سه مورد هم بود که یک خانواده کاملا جوان، سه تایی یا چهارتایی مشغول توپ بازی بودند! تصور کن یک بابای مثلا سی ساله، یک مامان بیست و اندی ساله که سه سال قبل آخرین شکمشو هم زاییده، الان لخت و کون پتی با هیکلی رو فرم اومده یک توپ برای بابای بچه می اندازه، یکی برای بچه! بیراه نرید، این که می بینم اینجا پدرها وقت دارند برای بچه داری و زندگی کردن با بچه، این چیزی است که گفتم حسادت آدمو تحریک می کنه! اینکه یک خانواده فرصت داره که بیاد تو پارک و یک کار بیهوده ای مثل انداختن توپ را این برای اون و اون برای این، سااااااااعتها تکرار کنه! انگار با هر بالا پایین پریدن انرژی های منفیشونه که داره زمین می ریزه و اصلا مهم نیست که کار بیخودیه یا عرق میکنند یا نمی کنند یا ضربان قلبشون بالاتر می ره یا نمی ره! انگار آدمهایی می تونند مشغله هاشونو جا بذارند و بی توجه به همه چیز ،حتی نگاه های شاید آزاردهنده یک رهگذر، فقط آفتاب را جذب کنند و دنبال توپ بدوند...