لال
می پرسم از کی سردردت شروع شد؟
می گه خیلی وقته.
میگم قبل بارداری ات؟
می گه نه. اون موقع خوب بودم. موقع بارداری هم خوب بودم. بعدش ولی سردردی شدم.
میگم چی شد؟ بالاخره یک اتفاقی شاید افتاده که یادت بیاد از اون به بعد سرت درد گرفت
میگه زندگی کردن با کسی که دوستش نداره.
من، دیگه ادامه نمی دم به سوالاتم
می مونم که چی می شه یهو؟
اگه دوستش نداشتی ازدواج نمی کردی باهاش.
مجبور شدی، همخوابی نمی کردی.
مجبور شدی، بچه نمی ساختی.
اولی را ساختی، دومی را نمیاوردی.
چیه؟ چه خبره؟ نه دورانی است که کتکتون بزنند و زوری بکننتون،
نه آدمهایی هستید که علی رغم نخواستن، لنگتونو وا کنید! قدیم نیست، برای شماهایی که الان دسترسی به نت دارید و حرف می زنید!
شماها، خیلی فاصله دارید با کسی که به اجبار تن به همه این موارد داده است.
می پرسم چی شد که از چشمت افتاد؟
دیگه جوابی نمیاد!
این مهمه ها!
یک اتفاقی، یا یک اتفاقاتی افتاده بی گمان. اتفاقاتی که سر وقتش اعتراض نکرده اید، تو خودتون ریخته اید و الان عین دیگ زودپز صدای سوت از سرتون بلند شده است! زندگی را زهر خودتون و بچه هاتون و شوهر نکبتتون می کنید که چی؟
که لال بوده اید!
و امان از این لال بودن ها!
از وا دادنها.
یک جایی، وا میدید، هم بله مبدید هم تن میدید، خنثی.
عین میت نجو زندگی نقش بازی میکنید،
بعععععد که تا خرتناق فرو میرید شروع میکنید داد زدن و کمک طلبیدن!