نه و نیم شب است تقریبا،

دلم، می خواد حرف بزنم!

خیلی حرف بزنم!

بعد،

خوبی اش اینه لپ تابم هست و هر ده تا انگشتم می تونه کمک کنه به تخلیه اندرونم اما،

مشکل اینه که، حرفی برای گفتن ندارم!!!

شاعر میگه چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد،

الان، معانی ای جمع نشده راستش!

هیچی! تهی تهی تهی ام! کاملا تهی ام!

مارکوز یک قاچ از نون و تن ماهی اش را برام آورد.

چی بگم خب آدم. بعدش امتحان می گیره بچه ام! می پرسه خوشمزه بود؟! کارمون شده خاله بازی...

ولش کن.

داده های مشتری های یک شرکت معروف را دارم تحلیل می کنم. هیچ نظمی توشون نیست!! اینقدر هم داده داره که دود از سر لپ تابم بلند شده! منتهی،

آدم تو کار، کار یاد می گیره!

داده های پرت را حذف کردم، نمودارها آدم وار شدند. حالا دارم فکر می کنم که اینو! اصل راز ماجرا تو اون داده های به ظاهر پرت بود! چرا حذف کنی! برو رو اونها کار کن اصلا!

ایده خوبی است. نه؟