دیشب، طی خاله بازی، به مارکوز کیک دادم. 

خیلی خوشش اومد. قرار شد امروز با هم بپزیم یاد بگیره.

الان، دم غروب، اومد خسته و کوفته، گویا باید یک گزارشی را دو روز دیگه تحویل بده. گفت کیک هم نپختیم.

دیدم تا بیایم حرفشو بزنیم، انجامش می دیم! دیگه شروع کردیم و، جلو چشمش انجام دادم ببینه یاد بگیره. فکر کنم با یک چهارم مواد و وقتی که همیشه خودش صرف می کنه، انجام شد. یکم نگران بودم که خراب بشه. آخه فر خیلی گرم نشده بود منتهی، الان که تمام شده به نظرم می رسه که خوب شده. عکسشو می ذاره تلگرام بعد. الهی شکرت.

در آپارتمان رو به رو، گفتم، یک خانواده سیاه پوست اومده. جایی که من می بینم یک آباژور است کنار یک مبل و یک  دختر سیاه نوجوون که تقریبا سه چهار ساعت بی اینکه کاری داشته باشه روی این بخش از مبل پای آباژور تو گوشی خودشه!

فکر کنم جا ندارند به حد کافی حتی. هر کسی یک اتاق نیست! یکی باید تو هال بخوابه لاجرم و احتمالا همینه.

جالبه که سیاهی پوست صورتش با سیاهی موهاش، دو تا سیاه مختلف اند! از این دور هم پیداست. ولی از اون خیلی سیاه ها اند!