با یحیی گپ زدم

عکس بچه اش را گذاشته پروفایلش، یک خونه عین قصر! 

دمش گرم

میدونید، رسیدیم به جای باباهامون!

خونه هامون تکمیل شده آماده که مراسم ختممونو تو یک خونه آبرومند بگیرند و بعد،

تمااااااام خشت و گلی که رو هم گذاشتیم، بمونه برا وارث و

در بی مسوولیتی و دلخوری بچه ها از همدیگه و از مای مرحوم، بنا رو بذاره به ویرانی و کم کم نه خانی اومد نه خانی رفت!!!

پووووچ پوووووچ پووووووووچ!

چرا ملت خون میریزند دیگه تو این دوران کوتاه؟

چرا خون به دل ملت میکنند؟

کنار شرکتمون تو اصفهان یک غیرانتفاعی گرون بود، برای تخم غاز ها.

صبح به صبح همه را با سانتافه و شاسی بلند میاوردن مدرسه.

یکروز اردو بود، اتوبوس واحد برای بچه‌ها اجاره شده بود. 

من طبق معمول از تو تراس شرکت، جامعه شناسی میکردم.

بچه ها به صف اومدند،

در اتوبوس، چنان با شعف و هیجان سوار میشدند و لای این میله‌ ها گم و گور میشدند و نمیدونستند اتوبوس سر و تهش چیه، که آدم عرق در لذت میشد از اینهمه سادگی، 

و بعد،

فکر میکردی واقعا لذت اینه که تو جامعه لای بقیه سوار اتوبوس بشی و بخندی با همه،

یا زندگی اینه که شاسی بلند داشته باشی و شیشه دودی و هرجور ممکنه، خودتو از بقیه سوا کنی، هم ارتفاع نشیمنت، هم سرعتت، هم سمت و سوی افتاب گرفتنت...

تو تنهایی ات، از همه بگریزی و پشت عینک دودی ات قایم بشی و هی سوا بشی و خودت باشی و خودت؟!

زندگی، 

شاید همین باشد...