شنبه، تعطیلات آخر هفته ماست الان.
قرار است بتونیم با کارت، وارد دانشگاه بشیم شنبه ها منتهی، دلم نمی خواد برم دانشگاه.
تحمل خونه یا دانشگاه نشستن تو پاییز سخته برام.
دیروز، عصر رفتم دانشگاه و یکی دو ساعتی که انصافا کارمم جلو نرفت، به زور نشستم. بعد دیدم نمی شه! پاشدم زدم به راه!
یک عالمه پیاده راه رفتم، به سمت بیرون شهر. می دونستم مقصدم کجاست. آفتاب بود و دلچسب. این مسیر را همیشه روزهای تعطیل رفته بودم و خب تو تعطیلات عین شهرهای کرونا زده بود منتهی ،الان که تو روز غیر تعطیل رفتم، جنب و جوشی به پا بود. بخصوص هنوز که خیلی بیرون نرفته بودم از شهر. بیرونش هم جوشش ماشین بود البته.
تو فروشگاه، یک خانومه می خواست یک ماهی تابه بهم بفروشه 50 یورو. پنجاه تا 33 هزار تومن. یک و نیم میلیون؟
آره. حدودا. یکم بشتر.
نخریدم به طبع. رفتم یک جای دیگه که ماهی تابه هاش بیست یورویی بود و نمی دونم چرا تخفیف داده بود. خلاصه، بعد از یک سال، یک ماهی تابه سایز 24 خریدم به 9 یورو. تو مسیر برگشت یک فروشگاه دیگه هم رفتم و گوشت خریدم و یک خیار و سه تا گوجه و نون. اینم شد 5 یورو. حالا بعدها یک کباب دیگی بذارم با اجازتون.
نشته ام پشت به آفتاب تو هال. تقریبا هیچی تو مانیتورم دیده نمی شه. آفتاب توشه. یک امروز فرق کنیم با دیروز!
یکی از نمودهایی که به چشمم میاد اینجا، اینه که مردم، همه دستشون پر است! همه خرید کرده اند و یک چیزی دارند که می برند سمت خونه هاشون. این منظره را قبلا تو ایران هم ندیده بودم، چه برسه به این روزها که لابد خیلی بدتر است. حسن میاد می گه ما در جنگ هستیم. کسی نیست بهش بگه کره خر، کی به تو اجازه داد بری جنگ کنی؟ هرشب هر شب هم هی میاد می گه مرررررررررررردم! مرررررردم! مردم ریدند به بینی بابای پدرسگ تو و باقی!