همه ما یکروز، بی اینکه خودمون بدونیم،  برای آخرین بار، با صمیمی ترین دوست یک دوران زندگیمون، بیرون رفته ایم، حرف زده ایم، راه رفته ایم...

برای آخرین بار،

بی اینکه خودمون متوجه باشیم...

بعدها که اون دوستان را باز میبینیم، 

نمیفهمیم چرا دلشون نمیتپه برامون،

چرا نمی ایستند کنارمون،

چرا ولو چند دقیقه، بر نمیگردند به سالهای پیش...

فکر میکنند ما خییییلی ادم حسابی شده ایم و اونها، عقب موندند ازمون؟

فکر میکنند اونها گناهانی را مرتکب شدند که ما نشده ایم؟؟

نمیدونم، اما من تجربه این فرار را داشته ام!

دردناک...