گاهی اوقات، به یک چیزی فکر می کنم که خودم اسمشو گذاشته ام بلوغ دیر رس!
با کسی برخورد می کنی بعد در حدی که انتظار داشته ای اصلا نبوده است، زمان می گذره طرف را نمی بینی بعد از خیییییلی وقت باز گذرتون به هم می خوره و اینبار رفتارهاش جا افتاده و بجاست! بعد حس می کنی که خب، بلوغ دیر رس داشته است.
در باره یکی از دوستان، که یک زمانی خواستگاری اش رفتم و نشد کارمون، اخیرا به این نتیجه رسیده بودم که بلوغ دیر رس داشته است. چندی قبل که تو واتس آپ کانکت شد به نظر متناسب سن و سالش رفتار می کرد و می گفت و واکنش می داد و می شد اثر ده دوازده سال بزرگتر شدن را دید درش.
این بود، تا امروز.
امروز، سر یک حکایتی جوری واکنش داد که یادم افتاد یک دهه پیش دقیقا این آدم را من دیده بودم و شنیده بودم و نخواسته بودمش! می دونید چی می خوام بگم؟ یک اصالتی از قبل درش مونده بود و این منو برد به یاد یکی دیگه از رفقا که اونم کیس ازدواج بود و یکم جلو رفتیم و بعد یک جایی سرحساب شدم که من از تراز خانواده اینها خوشم نمیاد! شوخی هایی که نقل می کرد مثلا خاله اش با مامان یا با خودشون می کنند، یک حد نازلی بود که تصور اینکه یک عمر بخوان با اون سطح و تراز با تو هم مراوده بکنند اصلا حال آدم را بد می کرد!
درخت، باید از ریشه خوب باشه! پیوند، بلوغ دیر رس، سرخاب ماتیک کردن است! حموم که ببری اش، وحشت می کنی بی شک...