خب، زیاده عرضی نیست!

والله!

یک قطار مشخصات اضافه کردم به ته ایمیلم! حال داد!!

آدرس دانشگاه بود و اینکه من چه کاره ام توش!

خدا رحمت کنه بابامو، یک موقعی داداش بزرگمه داشت سرزنش می کرد که چرا کتابتو تو پیرهنت قایم می کنی! این افتخار تو است!

حالا نمیدونم موضوع چی بود، داداشم با دوچرخه می رفت مدرسه، شاید برای اینکه دستش آزاد باشه، البته شاید هم واقعا خوشش نمیومد کتاب دستش باشه کی می دونه. ولی دقیقا یادمه که بهش می گفت کتاب افتخارت است، چرا قایمش می کنی...

اینها را شاید یک نسل بعد ملت بفهمند. نسلی که بخاطر کرونا از درس موندند. آموزش تا دیپلم رایگان بود تو قانون منتهی، اختلاسها که تانی نذاشت برای آموزش پرورش. نوشته بود تو امارات به بچه ها می گن روز اول مدرسه باید بیاید مدرسه. وقتی میرن به هر کدوم یک تبلت می دن می گه دیگه نیاید مدرسه!

اونوقت ما یک جاهایی مدرسه که نداریم هیچ، یک جاهایی بخاری ای تو مدرسه میذاریم که تلفات میده و به تخممونم نیست. در بند ریش و بند عباییم و اینکه ییهو کسی بهمون نگه بالا چشمت ابرو! اینکه زور بزنیم هیچ ازدحامی ایجاد نشه که بعد که ما سقط کردیم ازدحام تلف شدن ما بیش از بقیه جلوه کنه! خاک بر سرت که تو به زنده بودنت مردی و در حسادت و رقابت ذلیلانه ات به کسانی باختی که در مرگشون حیات یافتند! 

حسین سیاه، همسایه مون، تو قبرستون کار می کرد. فضای سبز تخت فولاد دستش بود. یک گاهی، از جنازه هایی می گفت که بعد از یک روز گندیده بودند و گاهی جنازه هایی که بعد از ماهها، سالم مونده اند! البته خب لابد این سری دومی ها گوشتشون تلخ بوده جک و جونور نرفته سراغشون!

والله!

اینجا، دو هفته که نری سراغ چیزی، قشنگ موجوداتی هستند که فکر می کنند اون چیز بی مصرف بوده و شروع می کنند برات می خورنش! یکبار سه کیلو برنج خریدم، به بدبختی تمامش کردم! بید افتاد! تپوندمش تو فریزر! چه می دونستم! فکر کردم عین ایران می شه برای یک سال خرید کرد!