یازده صبح یازدهم اکتبر، ااگه اشتباهی نگم.
تازه دوش گرفتم. حوله ام به سرم پیچیده هنوزم.
لحافم آفتاب کردم. تو تراس، رو به رومه. خیسش نکرده بودما، فقط گفتم بذار باد بخوره. خیلی وقت بود تا بود و به قول این عه و پیفی ها لابد پوستهای مرده من هی ازم کنده و به اون اضافه شده است! یکم حپلی هاش دم آفتاب و باد از بین بره!
آرتور بازم داره آشغال از اتاقش بیرون می کشه.
مارکوز ششصد گرم بال مرغ خریده بود، یک ساعتی هست گذاشته تو فر.
از رناتو خبری نیست. چند شبه که ویار چس فیل داره! درست می کنه بعد بهش مفصل کره می زنه و پودر سیر! و لابد چیزهای دیگه که من نمی دونم. فقط بوی روغن سوخته اش را می شنوم.
یک عالمه خوابیدم. صبح اگه از فشار جیش نبود، بیدار نمی شدم! بدّو بدّو رفتم توالت. فکر می کردم اگه این جیش نبود، آدم با مرده فرقی نداشت! می خوابید بازم! بعد یادم افتاد مرده ها هم به خودشون جیش می کنند...
برگشتم تو تخت یک عالمه word گوش دادم. گروه کردن شکلها سخته برام. یعنی بلدم، منتهی گاهی می شه گاهی خیلی اذیت می کنه. شکلها همه انتخاب نمی شن. قانونشو نمی دونم بخاطر همین وقتم تلف می شه دیگه دنبال قانونش یکم سرچ کردم. نیست چیزی. پیداست که خیلی مساله ساده ای هست که هیچکس دیگه بهش بر نخورده است! با اینحال، کلی چیز فهمیدم. مثلا جالب بود که word می تونه نوشته شما را ارزیابی کنه از نظر میزان قابل فهم بودنش بهتون نمره بده! فکر کن!!
برم تستش کنم.
میدونید، نمی دونم. تو این سن و سال، قطعا این مشغله ها و این دلخوشی های من، شباهتی به مال هم سن و سالهام نداره. در این میان، یا باید قبول کنم پیر شده ام و طبعم به بچه ها شبیه شده، یا باید خودمو هم بذارم در گروه افرادی که دیر بالغ شده اند!
نمی دونم. در هر شکل، خدا این دلخوشی ها را از ما نگیره.