به نظر من می رسه که این سیاهپوستها و این اروپایی ها، حجابشون خیلی خیلی خیلی از ماها بیشتره.
زیرا:
اینها با اینکه اصلا سردشون نیست،
اما بازم یک تکه به تن می کنند!
باور کنید دختر همسایه، به رنگ قهوه ای سوخته، پنجره اتاقش که بازه هیچ، یک تاپ آجری رنگ کرده تنش، تقریبا از سینه هاش به پایین را می پوشونه،
یک تنبانکی هم انگار به پاش باشه،
قرررررررمی ده جلوی یکی دیگه!
منم تو هال نشسته ام درحالی که در و پنجره را کیپ بسته ام اندازه یک اسکیمو هم لباس تنم است!
بهرحال.
خواب بودم ظهر، منصور زنگ زد. برداشتم می بینم می گه من دانشگاهم بیا تو هم!
محبّت داره بچه ام.
راستش از وقتی فهمیدم اونقدر ناجوانمردانه بورسیه را بهش واگذار کرده ام، یکم انگار ناخودآگاهم عوض شده باشه بهش!
قبلش خیلی هواشو داشتم. الان می بینم اون باید هوای منو داشته باشه بابا! البته، جنگ و جهادی نیست ها، صرفا دارم می گم هنوز تو شوک ام که دانشگاه های معتبر ایران که خاک بر سرشان، به یک دارغوز آبادی از اسکندریّه مصر می بازند خودشونو!
به چه سادگی!
هرچند، بازم نمی شه الان قضاوت کرد و تا یکی دو تا امتحان که آقای منصور خان تو این دانشگاه بده، باید صبر کرد! اگر اینجا هم نمره بالایی بگیره، باید بهش ایمان آورد. استاد اسبق من از نمره شونزده و بالاتر وحشت داشت!! خودشو جر داد با کلی مصیبت به من 14 داد بعد کلی زووووور تنگ خودش گذاشت 15 داد! بی اینکه بتونه بگه کجاش کج بود گزارشم.
خلاصه، بیدارم کرد دیگه. پاشدم جمع کردم زدم به راه،
یک چهارم راه که رفتم بارون گرفت!
دو سوم راه را رفته بودم که دیدم خیسی از لباس گذشت و به پوستمه!
برگشتم!
الان از کاپشنم آب می چکه، آوزیونش کرده ام به صندلی، شلوارم و پیرهنمم تو تراس رو رخت آویز!
تو گور بابای منصور و اسکندریه و بارون و مارکوز حتی!
والله!
رسیدم دم خونه مارکوز هم از ماشینش پیاده شد. سر کار بود. با کودکان عقب افتاده کار می کنه. تو آسانسور گفت پنج دقیقه دیگه کلاس دارم! یکراست رفت آشپزخونه و شروع کرد به پختن ماهی! تا صدای روغنش بالا بود آنلاین شد و یکمشت اولا اولا (اولا به معنی سلام Ola) گفت و دیگه بعد یکربع هم غذاشو برداشت رفت اتاقش، همزمان با تعلیم، ناهار بخوره
این که رفت تو، رناتو در حالی که دماغشو بالا می کشه اومد رفت که ناهار بپزه.
کلا یکم ترافیک است.
من سیرم البته. مشکلی ندارم چندان.
آرتور یک شیشه ودکا داشت حدود یکسال بود تو یخچال گذاشته بود! دیشب برش داشت با یک رفیق نر رفتند، پیداشت نیست بچه ام. لیمو ترش گویا با عرق حال میده. تشکیلات آبلیمو گیری اش پهن است تو آشپزخونه.