چوپانی تعریف می کرد:
سالها پیش من و چوپان دیگری به نام کافتح اله که همسن پدر من بود، 
گله روستا را به چرا میبردیم. مرز ده ما با ده مجاور یک رودخانه پر آب بود.
بین دو ده از سالیان دور بر سر ورود گوسفندان به مراتع یکدیگر اختلاف زیادی بود که گاها به زد و خورد هم می کشید.

یک روز از سر غفلت گله ما از رودخانه گذشت و به مراتع دشمن رسیده بود. ناگهان هیکل درشت و غضبناک حسین قلی معروف به( قلی بی کله)چوپان آن ده نمایان شد. 
گله ما را مصادره کرد و گفت یکی از شما بیاید این ور آب تا گله را آزاد کنم. ما از نیت اصلی اش آگاه بودیم.        
   
   کافتح اله به من گفت تو برو. من گفتم می ترسم مرا کتک بزند. کافتح اله گفت: چی؟؟ خودش و هفت جدش غلط میکند حتی اگر نگاه چپی به تو کند.
القصه من لرزان لرزان از رود گذشتم و به نزد حسین قلی رسیدم ناگهان مرا گرفت و چوبش را به علامت زدن بالا برد. کافتح اله از آن سوی رود داد زد و گفت اگر مردی و تخم پدرتی بزنش تا ببینی چه سرت بیاورم.
حسین قلی نامرد ترکه گز را چنان به پای من زد که جیغ من به هفت آسمان رسید. حسین قلی رو به کافتح اله کرد و گفت دیدی زدمش و تو هیچ غلطی نکردی.

  کافتح اله از روی نمیرفت  گفت فلان فلان .... اگر یکبار دیگر بزنیش دودمانت را ریشه کن می کنم. اینبار حسین قلی نفهم چنان با ترکه به پشت من کوبید که خون از پوستم بیرون زد. و گفت بفرما بازم زدمش. کافتح اله این بار گفت فلان فلان شده قرمسا....
نخیرمن دیدم اگررجز خوانی کافتح اله ادامه پیدا کند حسین قلی مرا نابود خواهد کرد. شروع کردم به التماس که ببخش.گیت خردم، غلط کردم و تعهد میدهم دیگر گله وارد مراتع شما نشود.
حسین قلی آخرین ترکه را البته کمی آرام تر بر کفل ما کوبید و رفت. من، دست و پا و پشت شکسته گله را راندم وبه نزدکافتح اله لعنتی آمدم.
داشتم بی هوش می شدم که شنیدم مجددا کافتح اله میگفت:
 به روح پدرم قسم اگر یک بار دیگر تو را کتک زده بود، مادرش را به عزایش می نشاندم. من از هوش رفتم...
حالا حکایت جمهوری اسلامی وترامپ است و ملت بیچاره ایران.