دیشب به خانوم مون ایمیل زدم که امسال کلاس نمیام دیگه. سال بعد.
نوشتم خیلی سخت است برام.
امروز نوشته خیلی متاسف است و الخ!
حیف شد. ولی اگه هم نکشم و وقت نذارم، کاملا متضرر خواهم بودن!
می ذارم. تصمیمم درست بود بر نرفتن، مشروط به اینکه خودم بخونم که بتونم سال بعد برم کلاس را. کلاس آخر بود. بعدش و بیشترش باید برم آموزشگاه دیگه.
امروز یک خانوم جا افتاده از برزیل اومد، درس بخونه اونم!
جالبه اینها حتی میز و صندلی برای نشستن طرف دیگه ندارند، بعد دانشجو می گیرند همچنان!
بگذریم.
اگر به من ایمان نمیارید، به کونی بودن آسمان بیارید!
تا نشسته ام بارون نمیاد
پنج دقیقه بعد ازحرکت شروع می شه و شدت می گیره و تا خونه مشایعتت می کنه و وقتی رسیدی، اونم به مقصود خودش رسیده است دیگه،
ول می کنه!!
موش آب کشیده شدم تا برگشتم خونه.
دو پیاز سیر، چهار عدد سیب درختی و یک کیلو و اندی پیاز خریدم تو راه.
باید از روی سایت مدارک را تکمیل کنم برای گذرنامه ام، بعد شخصا تشریفمو ببرم لیسبون تحویل بگیرم! ای بخشکی شانس به قرآن! بازم یک روز تمام آواره می شم، اونم تو این کرونا!
دفعه قبل به شوق چلو کباب رفتم. بعد از کلی گشتن، یارو چلوکباب نمی فروخت اصلا!
آش رشته سفارش دادم، طعمش هیچ شباهتی به آش رشته نداشت. سبزی اش چیزی دیگه بود! به انضمام یک سنگ در کاسه آش!
حال نداد خلاصه. از پایتخت خوشم نیومد.