به سبکی زندگی می کنیم،
ماها همه و من اینجا به نمایندگی از شماها همه،
که ازش خجالت باید کشید!
دیروز عصر خانوم مون دو ساعتی کنار دست منصور مصری نشسته بود و تو یکی از درسهاش بهش کمک می کرد. من فقط می شنیدمشون. اینم بگم تا یادم نرفته که هربار کسی میاد اتاقمون و یک صندلی را قررررررری می کشه و می ره میشینه سرش، من حس می کنم یک ثوابی به حساب من ریخته می شه! صندلی ها از صدقه سر من است.
بهرحال، منصور مصری به شدّت گیج می زنه. به شددددت! در حدی که پسووردها یادش نمیاد یا کارهایی که کرده را فراموش کرده است. .منتهی خانوم مون به شدّت و وضوح، حس خوبی بهش داره و براش وقت می ذاره. داشت بهش می گفت آخر هفته چکار می کنی؟ خب چکار می شه کرد به نظرتون تو یک شهر غریب، تنها، در شرایطی که تا یک بعد از ظهر فقط اجازه تردد هست و بعدش قرنطینه می شه همه جا؟ هنوز مصری جواب نداده، خانوم مون از ته دل قهقهه می زنه که خواب؟ نه، اونو فردا صبح هم می شه انجام داد!!
اصلا دلم نمی خواد از من هم این سوالها را بپرسه. من هیچ جوابی ندارم! همون کاری را می کنم که همه می کنند منتهی، شاید هم مجبورند الان، و من اگه مجبور هم نبودم همین کار را می کردم! فی الواقع زندگی سگی جاری برای همه اجبار است و برای من انتخاب!
بهرحال.