چهار جهول
یک معادله و چهار مجهول فرستاده است، می گه اینو حل کن لطفا.
می گم رفیق، سه تا مجهول را تخمی و دلبخواهی انتخاب کن، مجهول چهارم تنها چیزی است که باید حساب کنی.
می گه مگه می شه! این سوال امتحان بوده است!
می گم می شه،
می گم شاید کسانی سالها عمرشونو گذاشته باشند که اثبات کنند جز این نمی شه!
یک فایل اکسل درست می کنم، سه تا مجهول را رندم تولید می کنم و چهارمی را حساب می کنم و اونهایی که اعشار کمتری داره را سوا میکنم براش می فرستم. می گم تست کن! بی نهایت جواب داره!
می پرسه وا! مگه می شه؟!
می گم می شه. بعد، در حالی که فکر می کنم چطور توضیح بدم که باور کنه، یک مثال زنده به ذهنم می رسه...
بهش می گم این قانون زندگی است! هرکی از بچه ها پرسیده، خواسته ببینه بچه چقدر می فهمه!
تو زندگی، متغیرهای مختلفی هست، کارهای زیادی می شه کرد، انتخابهای مختلفی می شه داشت، منتهی،
وقتی انتخاب می کنی بجا درس خوندن، مثلا بازی گوشی کنی،
بعد انتخاب می کنی بجا کار کردن، بازیگوشی کنی،
بعد انتخاب می کنی با فلان نره خر بتابی،
بعد انتخاب می کنی ورزش نکنی،
انتخاب می کنی...
انتخاب می کنی...
انتخاب می کنی...
اونوقت، یک جایی، وقتی به اندازه همه این درجات آزادی و خلاصی های زندگی انتخاب کردی، از اون به بعد دیگه به انتخاب تو نیست!
سه تا مجهول را هر مدل دلت خواست، تخمی تخمی انتخاب می کنی ولی این معادله است که بهت می گه مجهول چهارمی چقدر میتونه باشه!
اینکه شغلت در آینده چیه، خونه ات کجاست، شوهرت کیه، بچه ات چه شکلی است...
انتخابهات که ته کشید، دیگه نوبت به تعادل رسیدن است! نوبت معادله! الان دیگه معادله ها برای باقی آنچه می تونست تغییر کنه، مقدار واحدی نتیجه می ده!
و برعکسش!
یک طفل معصومی را تجسم کنید که تو یک خانواده بسته و مذهبی و سنّتی دنیا اومده!
اونجا، معادلات بیش از درجات آزادی است!
اونجا باید ها
نباید ها
مساوی ها و نامساوی ها زیادند و درجات آزادی اندک و دقیقا همین می شه که معادله جواب نداره!
اغلب نداره! کار به موارد معدود استثنا نداریم
همینه که بچه گوز پیچ می شه
بعد یا انتحاری می شه یا فاطی کماندو می شه یا بسیجی معتقد!! نه که اینها بد باشه. وقتی عین سگ هار میفته به جون ملت و عقده هاشو تو جون بقیه خالی می کنه اونه که بده! وقتی یک شهرک به چه وسعت تو باستی هیلز می سازند، تو لواسان می سازند، یک نفر صداش در نمیاد، ولی برای خراب کردن یک کپر تو حاشیه یکی از شهرهای کرد نشین بولدوزر می برند، یا چندین جوان تنومند تو بندرعباس می رن خونه رو سر زن و دختر بی پناه خراب می کنند، و بعد می گن قانون بود،
در حالی که تو تهران، قانون، ن بود!
اونجا می فهمی که نامعدلات جواب نداده اند
اونجا می فهمی لقمه حروم که میگن، از قضا همیشه به لقمه نیست! به تربیت است! سگهای هار سگ به دنیا نمیان! هار می شن!
می دونید چیه، یک جوری شده آدم به جرات می تونه بگه نطفه حروم، به مراتب بهتر از لقمه حروم است!
نطفه حروم که در بی تابی یک عشق مخفی بسته می شه یک اسپرم و یک تخمک ممتاز است! از لا به لای یک عاااااااالمه ممنوعین و مواظبت خودشونو به هم می رسونند و خواست خدا را به ناخواست بنده خدا تحمیل می کنند اینه که اون تخم حرومه خیلی هم زبر و زرنگ و خوب از آب در میاد اما، لقمه حروم که باشه، یک پخمه است که برای حفظ میزی که پشتش حروم بخوره، خونه به سر بی پناه خراب می کنه. تو مملکتی که مدعی است امامی داشته که می گفته کثرت جمعیت منو مجبور می کنه حکومت را بپذیرم، یا می گه اگر خلخال از پای زن یهودی به زور در بیارن، تو حکومت من، و کسی بشنوه و از شدت اندوه دق کنه بمیره، تعجب نباید کرد!!
اینهمه تعارض، از لقمه حروم در میاد
از نامعادلاتی که راه حل نداشته...
سپردم شاگرد خصوصی برام پیدا کنند! نظرتون چیه؟ الان که همه کارها مجازی شده، شاید بشه!! منم که دورم و امکان تعارض به شاگرد وجود نداره! قششششششنگ پرورشش می دم!!