نمی دانم چند شنبه شب شده است،
درست از زمانی که شنبه ها تعطیل شدم و جمعه ها روز کاری شد، حساب همه چیز از دستم در رفت
حساب روزها
تعطیل ها
هفته ها
ماهها
ماه ها را که اصلا نپرس...
به کل گم شده اند!
چندم بود؟
بگو چه ماهی بود؟
نه خارجی اش را بلدم درست و مسلسل وار بشمرم نه شروع و اتمام ایرانی اش را به خاطر می آورم یک جور الزایمر زمان انگار...
ساعت را، و تاریخ را، همیشه و همه جا از گوشه سمت راست مانیتورم می خونم. امروز بیست و چهارم ماه یازدهم است. اگر ماه یازدهم شمسی بود ولادت فهیمه می شد منتهی، شمسی در کار نیست. قمری هم نیست. منم و صدای سهمگین بارونی که بیرون داره میباره و این شهر تمیز و قشنگ را از سر تا پا می شوره و فردا دیگه هیچ گه سگی به هیچ معبر و خیابانی نمانده است...
کم پیش میاد برای کار واجب حتی لپ تاب روشن کنم اما، دلم کشید حرف بزنم امشب را...
با کی؟
نمی دونم
از چی؟
اونم نمی دونم!
تو ذهنم، خاطره تارم به شدّت جولان می ده. یک فکر بدی مدام بهم می گه دزدینش از خونه ام! هیچ دلیلی نداره منتهی، دلیلی هم نداره ندزند ازم...
نمی دونم. دوست داشتمش. به چقدر حیله و ترفند به سه میلیون تومن بهم فروخت و اگه بدزدنش، بعید است بیشتر از سیصد تومن از کنارش پول بگیرند. خدا کنه ندزدند ازم...
دارم فکر می کنم مردن خیلی سخته ها! اینکه همه چیزتو بذاری و بدونی پر و پخش می شه و می برند و دیگه قدرتی نداری بر آنچه یک عمر تلاش کردی تا جمع کنی دور و برت...
مردن، بی شک خاطره دردناکی است بر همه ما...
من چکار دارم می کنم؟
نمی دونم!
ور رفتن با یک مشت عدد، کنترل کردن رابطه هایی که بیست سال قبل یک عده دیگه کشف کرده اند!
بقیه هم همین اند! بقیه هم روزها و روزها تو آزمایشگاه پنج تا الک را روی هم سوار می کنند و خاک را می ریزند رو سر بالایی و دکمه دستگاه را می زنند و بعد، ده دقیقه که گذشت، دستگاه را خاموش می کنند و الکها را دو به دو دست می گیرند و خودشون تکون تکون تکون میدن و خسته که شدند می رن وزن می کنند و باز از نو، الکها را روی هم سوار می کنند!
علم است دیگر. اندازه کردن دارد و تکرار.یا مثل کار من، کشیدن یک عالمه نمودار که بلکه یکجا چیزی به چشمت بیاد که سالهاست به چشم بقیه نیامده انگار! یا زمین تو یک واکنشی داده باشه که در زمین بقیه نداده باشه انگار...
مسخره است کلا، انگار...
برم دراز بکشم و یک کانال رادیویی پرتغالی را روشن کنم و گوش کنم ببینم چیزی کلامی جمله ای که بفهمم به گوشم میخوره یا نه آیا...
پارسال، واقعا شاهکاری کردم با اون کلاس زبانم! از گم بودن در اومدم و می دونم چی به کجاست. اینکه کی حفظم می شه کی جسارت پیدا می کنم به کار ببرمشون، با خداست...
گفتم جسارت، خیلی رقت انگیز شده ام. صدای آرام. متزلزل، یواااااااااااش...
یک نذری کرده ام که اگه بشه، ورزش کنم! خیلی سخته به طبع! ورزش کردن برای آدمی با کون گشاد و این وضعیت کرونا خیلی خیلی سخته اما، به خیلی چیزها که نگاه می کنم می بینم باید ورزش کنم تا درست بشه یک مقدار...
سرم گیج می ره یکم. شاید از کم خوابی است. ظهر نخوابیدم. شاید از شراب! کباب دیگی درست کردم برای شام و الان روش، دو بند انگشت شراب قرمز. می گن برای تنظیم بدن خوب عمل می کنه گویا. نمی دونم. خیلی سعی می کنم کم کم بنوشم که بتونم مزه اش را درک کنم. می شه ها، اما نه هر بار! گاهی خرخوری می شه به اصطلاح! ییهو می ره پایین! گاهی این ییهو پایین رفتنه، نای را هم اذیت می کنه حتی. منتهی...
گیجم یک مقدار...
شب بخیر