امروز آخر هفته ما بود،
آفتاب بود ولی نسبتا سرد.
صبح، نیمرو درست کردم برای خودم. مدتها بود نیمرو نخورده بودم، اونم صبحانه!
بعدش یک عالمه خونه را تمیز کردم. ظرفهامو شستم و تا بیاد به یازده ظهر برسه تمام خونه را جارو برقی کشیدم و حموم دستشویی را برق انداختم و نیت داشتم برم جو بخرم که از قضا راه هم افتادم بعد دیدم ساعت دوازده می رسم فروشگاه لابد شلوغه چون ساعت یک قرنطینه شروع می شه و لذا، برگشتم. در واقع فکر می کردم با قدم زدن بهم خوش میگذره یکم که رفتم دیدم نه از قضا دوست دارم بشینم! برگشتم نشستم تو پارک جلوی خونه. یکعالمه وقت. دو تا نیمکت هست که رو یکی اش یک پسره کتاب می خوند و من رو اون یکی بازی یک مادر و دختر را نگاه می کردم. اواخر بازی بود. دختربچه بی اینکه نحسی کنه وسایل بازی را ول کرد و رفت همراه مادرش. فکر کردم می رن سمت خونه بعد با هم برگشتند سمت مقابل. بعد از کلی وقت باز دیدم برگشتند به مسیر اول. نمی تونستم و هنوزم نمی فهمم که چرا یک مادر با بچه اش تو پارک قدم می زنه! با بچه دو سه ساله! بعد از یک عالمه که بازی می کنه باهاش اون هم...
اینها که رفتند یک مرده، کالسکه صورتی بچه شیرخوارشو هل داد و اومد طواف کرد دور پارک. تو ایران اگه بود حس می کردی مرده اقلا شصت سالش باشه اینقدر که داغون بود و از این داغون چه بچه هلویی در اومده بود. مادرشون نبود و شاید اگه ما بودیم اصلا ضرورتی حس نمی کردیم که بچه ای که نحسی نمی کنه را بیاریم بیرون دور پارک تو کالسکه اش صرفا تابش بدیم منتهی، اینها این کار را کردند!!
تو پارک، یکم به دور خیره شدم.
نمی تونستم
سرم گیج می رفت انگار. نمی شد تمرکز کنم به چیزی دور. نه به ابرها نه به لبه بام ساختمانهای خیلی دور! یک کلیپ دیده بودم که می گفت چشماتونو اینجوری ورزش بدید و خیره شدن به دور یک یاز ورزشها بود که من شکست می خوردم. باید روزهای دیگه هم تست کنم واقعا نمی تونم تمرکز کنم به دور؟!!
پیرشدیم.
به اتاق مارکوز سر زدم. یک کیف بزرگ از اینها که دانشجوهای هنر حمل می کنند ازش جا مونده است. داخلش پر از کاغذهای ضخیم سیاه رنگ و کارتپستالهایی که گویا باید روی این کاغذها بچسبند و قاب بشن. نمیدونم این بشر چرا باید این چیز به درد نخور را بخره! تمایز سبک زندگانی ها خیلی واضحه...