نرفتم مدرسه!

سردم بود،

و بدتر از سرما اینکه نمیدونستم وقتی نشستم پشت میزم، قراره چکار کنم!

سوالی نداشتم، میدونید،

تا وسط راه رفتم، بعدش برگشتم نشستم کتاب خوندن.

به شدددددت احساس تنهایی میکنم. یعنی حقیقی ها که وجود ندارند، مجازی ها هم انرژی ای بهم نمیدن. انگار کلا فازمون، عین ساعتهامون، عین طلوع و غروب و چمیدونم شام و ناهارمون، همه اش اختلاف فاز پیدا کرده و هیچی به هیچی منطبق نیست دیگه، واسه همین، حال نمیده...