آبجی، یک عکس فرستاده، می گه اینو می شناسی؟

شناختم.

یکی از همکلاسی هاش که یک زمانی تو یکی از عکسهای دبیرستانشون دیده بودم.

یادم مونده بود چون دختری به غایت شاد بود که دنیا به تخمش بود و یک لبخند که نه، یک دهن درّه ای داشت اندازه تمام اتوبوسی که توش بودند!

قشنگ بود. خوشحالی اش قشنگ بود در واقع و بی خیالی اش و شادمانی اش و رهایی اش و البته دو ردیف دندونی که عینهو دندونهای کوسه، سفید و صاف ریخته بود بیرون و تا آخریشو می تونستی بشماری.

خیلی دلم می خواد اسم و فامیلشو هم بگم منتهی، معذورم.

وقتی اسم و فامیلشو نوشتم براش، کلی ذوق کرد که یادم مونده است. بماند...

دختره، بی شک ااگه ازدواج هم نکرده بود، اما کار را کرده بود.

شده بود یک زن. زنی با دماغ عمل کرده و تصنعی، صورتی پف کرده و بی روح و ...

خوشم نیومد!

چه بده که آدمها بزرگ می شن! بخصوص دختر بچه ها ای کاش همونقدری می موندند.

بعد دبیرستانی ها، کاش همون شکلی می موندند!

واقعا رو به زوال و نابودی می رند!!

اگه همون آدم بی خیال و همون خنده کنترل نشده را داشت اشکالی به گذر عمر نمی گرفتم. همه چاق می شن لاغر می شن چروک می شن اینها مهم نیست. مهم، اون حسی است که از طرف می تراود،

که دیگه نمی تراود خیلی وقتها، سر خیلی تجربه ها و بزرگ شدنها و لطمه دیدن ها و ضربه خوردن ها...

مراقب خودتون باشید.