آخر پاییز 99
خوووووب، تعریف کنید!
امروز آفتاب شده است. سرد و آفتابی، خلاصه اش!
حس و حال آخر اسفند خودمون را داره زندگی. انگار کون همه گذاشته باشند، از روال عادی زندگی گریزان به نظر میان همه. به نسبت قبل البته خییییییلی کمتر صدای چمدونها به گوش می رسه. کرونا دست و پای همه را بست. شنیدم یک مدل تازه اش تو انگلیس داره رایج می شه. آخه این انگلیسی ها هم پدرسوخته ها فقط ادعا اند! گه ترین سرزمین را دارند، از بس سرد است. اصلا واسه همینم راه افتادند اینور اونور دنیا دنبال سرزمین های بهتر. عوضش وقتی می ری مملکتشون، یک عالمه پاکستانی اونجا هست!! معلوم نیست خودشون کجان! عین اهالی دبی. دبی هم تشریف ببرید، عرب به ندرت می بینی! همه از اطراف اومده اند تو مرغداری عربها صرفا یا کار کنند یا تخم کنند. خود محلی ها را کم می شه دید. چه شود ببینی یک عرب سفید پوشی با دشداشه بیاد رد بشه و سه چهارتا مادینه سیاه پوش برقع به صورت و چند تا بچه تپل و سفید دنبالش نباشه!
بهرحال.
رناتو بیخواب شده است. دیشب ساعت سه تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بود. صبح می بینم کلی هم تمیز کرده و اموال مارکوز را جمع کرده که جا باز بشه برای هم خونه جدید. با این وجود صبح هم بیدار بود و تازه الان رفت خرید کرد و برگشت و یحتمل تا ساعت دو به پخت و پز باشه بچه ام.
گلدونها را آب دادم. خدا بیامرزه مارقوز را. یکم با داده ها کلنجار برم...