امروز، یک حس نو تجربه فرمودم،

چیزی که، تاحالا بهش دقت نکرده بودم!

حدسی دارید؟

.

.

.

گناهش گردن خودتون منتهی، حس این بود،

درخواست کردن!

اینکه چیزی را از کسی بخواهی! 

اینکه زحمت بدی به طرف،

زیاد پیش اومده ها منتهی، همیشه از مقوله کار بوده، یک اجبار بوده، معذب بوده ای خودت ولی چاره نداشته ای دیگه، بعد سعی کرده ای جبران کنی حتما، یکجور معامله، همزیستی، داد و ستد متداول، بی اینکه عقب ماجرا حس خاصی باشه، منتهی، الان، این حس نو، درخواست یک چیز غیر ضرور بود، چیزی که میتونی بری بخری، حتی طرف هم میتونه بره بخره، منتهی، درخواست میدی خودش درست کنه برات!

شده زنگ مامانتون بزنید براتون قرمه سبزی بپزه؟ هوس قرمه سبزی خاصی را کرده اید، وگرنه، به قول شماعی زاده، وگرنه سایه دیوار بسیار!

حتی، شاید طعم ماجرا نیست که براتون مهمه، حس محبت اون طرف را تو دستپختش داری جستجو و لمس میکنی...

اصلا صنایع دستی چرا با ارزشه درحالی که در مقایسه با نوع کارخونه ای، نه لزوما ظریفتره نه بی اشکال تر؟ چون یک حسی تو هر قطعه و تکه اش هست که حتی با تولید قبلی همون صنعتگر یا بافنده یا نقاش، فرق داره، و حالا تو یک عزیزی را خفت میکنی و وادارش میکنی بخشهایی از حسش، از وقتش، از استراحتش را به تو بده. ناچارش میکنی به تو فکر کنه! زورگیرش میکنی و درین زورگیری، لذذذذذذذت میبری، بخصوص اگه بدونی مادامی که طرف داره برای تو سفالگری میکنه، برررررق تو چشماشه و لبخند محو و مرموزی رو لباش...

یکیو زور گیر کردم، 

و خیلی خوشحالم😄

شاید اولین باره که خوشحالم ازینکه از کسی، چیزی را خواسته ام!! همیییییشه معذب بودم و شرمسار، حتی برای کارها و خواسته های ناچار!