امروز بارون می بارید،

نرفتم مدرسه

راستش مدرسه هم باید تعطیل باشه دیگه. یعنی سیستم گرمایشش لااقل باید خاموش شده باشه دیگه. خدای نکرده دو روز دیگه عید است. تو یادداشتهای پارسالم نگاه کردم باید از امروز به مدت یک هفته تعطیلات باشه. حالا بارون بند اومد بعد ناهار یک سر می رم ببینم چیه ماجرا. کاترینا که دیروز خدافظی کرد گفت فردا می بینمتون! لابد باز است که اونو گفت. 

کلا کسی دیگه نیست. منم و کاترینا و یک استادی با پسرش. پسرش را آورده رو پروژه اش کار می کنه لابد حقوق می ده بهش. بچه خوبی است. اونم مهندس است و دنباله رو باباش.

سارا هم هست البته. سارا دکتر است و هم رده استاد من است منتهی این خیییییلی نچسب و بی ملاحت است. نمی دونم چطوریه که استاد من اصلا پیداش نیست ولی این مدام سر کارشه. جفتشون یک شکم زاییده اند و بلکه استاد من دو شکم. 

به ما چه.

والله.

دو سه روز است درگیر نوشتن چهارخط برنامه ام. پیشرفت داشت امروز ولی چرند نتیجه می ده نامرد. این ایده اگه امیدوار کننده باشه، یا بارقه ای از امید توش کشف کنم، می تونه شاکله پایان نامه ام باشه. منتهی دریغ!

خخخخخ

غلط کرده! باید بشه!