خیلی حیف شد، ییهو از ذهنم پرید چی می خواستم بگم براتون :))

لوبیا خیس کرده بودم، گذاشتم بپزه...

عصر یک عالمه کیک خوردم، سیرم نسبتا. تا ببینیم خدا چی می خواد کم کم.

روز خوبی بود. بحثهای آماری که تو پست قبلی نوشتم درست بود. رسیدن به درک درست، خوشحالم می کنه.

هان، این بود

ماها یا از تمیزی زیادمونه یا از بی اطلاعیمون، هیچکدوممون از میز و اپن آشپزخونه استفاده درست نمیکنیم. یک لحظه از ذهنم گذشت یک بخش از فضای روی کابینت ها باید مخصوص خمیر ورز دادن باشه! ما فققققط آشغال روش میچینیم! جایی بعنوان میز کار بزرگ، محکم و سفت، نداریم!

آی دلم یک خونه از خودم میخواد! عشق است خدایی!