کلی لباس پوشیدم که برم دانشگاه،
سرررررررررررد بود و بارون در شرف باریدن
منصرف شدم
الان می بینم عین خر داره بارون میاد.
گرفتاری شدیم به قرآن.
دیروز با رادیاتور روبینز گرم شدم یکم.
فکر کردم ازش بخرم رادیاتورش را! دو ماه دیگه می خواد حراج کنه زندگی اش را برگرده برزیل. اگه بورسیه بهم داده باشند که هم پول داشته باشم هم بدونم اینجا می مونم، ازش می خرم وگرنه که معلوم نیست منم بتونم دوام بیارم اینجا
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۹ ساعت 13:2 توسط آرش
|