انوشه را دارم گوش می کنم، یکی رفقا فرستاده است.

نمی دونم منظورش کدوم بخشش بوده است منتهی، چیزی که من حال می کنم ازش، این بخش از شعر خوانی دکتر است، در وصف عشق.

 

مالانا می خونه گویا:

...

آنچه معشوق است صورت نیست آن

خواه عشق این جهان یا آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای

چون برون شد جان، چرایش هشته ای؟

(می گه تو که عاشق صورت طرف می شی چرا وقتی طرف مرد، با اینکه صورتش هست هنوز، ولش می کنی؟! پس عاشق چیز دیگری شده بوده ای)

 

صورتش برجاست، این سیری ز چیست؟

عاشقا واجو که معشوق تو کیست.

پرتو خورشید بر دیوار تافت

تابش عاریتی دیوار یافت

بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم

وا طلب عشقی که پاید او مقیم

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

در مقام بخشش از آیین مپرس...

(خاک بر سر ما که اینها میراث ما بوده و اون قانون اساسی ماست.... طبعا کشور ما تحت اشغال است وگرنه قانون ما این باید می بود.)

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده ای درمان کنی

 

چقدر ما عوضی شده ایم...