فردا دوشنبه است و فکر می کنم باید کارها شروع بشه دیگه منتهی، نمی دونم چرا همه تاریخ ششم را ذکر می کنند هی. حتی ترامپ را قراره ششم تعیین تکلیف کنند. خب مگه چهارم چشه؟!

دیروز رفتم دانشگاه. تعطیل در تعطیل بود و طبعا کسی نبود زیاد. به کمک شوفاژ روبینز چندساعتی دوام آوردم. خیییییی داغ بود، یکبار دستمو سوزوندم بهش منتهی، نمی تونست گرمم کنه. بیخ پام بود ولی فایده نداشت. حوالی پنج و نیم عصر بلند شدم که برگردم خونه، ساعت سگ گردانی بود! هرکی یکی دو تا سگ قلاده زده بود و تو سرما در حالی که تو خودش فرو رفته بود، داشت قدم می زد. فی الواقع، تند تند راه می رفت و هر از گاهی که به آدمی سگی نزدیک می شد یک دور طناب قلاده را دور دستش می پیچید. گروهها به هم که می رسیدند اجازه می دادند سگهاشون نزدیک بشن به هم. دماغ به دماغ هم بسابند و همو بو کنند و لابد به زبانی که خودشون بلدند اخبار  دنیای سگی را با هم تبادل کنند و بعد صاحبانشون که تا الان چشم از سگها بر نمی  داشتند یک لحظه هم تو چشم هم نگاه کنند و لبخند بزنند و هر کسی به راهش ادامه بده.

سگ گردانی صبر زیادی می خواد. خیلی بیشتر از فرزند آدم گردانی! من دیده ام! اونها که فرزند آدم راه می برنند طرف را تو کالسکه گذاشته اند و تند و تند راه می رن، بی اینکه لازم باشه مواظب باشند فرزندشون فرزند همسایه را گاز بگیره، یا بیخ هر درختی بایسته و بو بکشه و شاش بکنه که هم قطار بعدی اش بدونه!

راه می رن. بچهه کاملا تابع است. یکم اگه بزرگتر باشه که یا یک دوچرخه دستش داده اند یا یک اسکوتر، بازم فرق نداره. راه خودشو می ره و مواظب است از والدین فاصله نگیره...