امکان داره که این طعم دهنم بخاطر نون خودم باشه؟
تنها تغییری که تو رژیم غذایی ام رخ داده، همین نون است. هیچ چیز مضری توش نداره و مفصل هم خمیرش تخمیر می شه، نمی فهمم چشه.
با این حال، ممکنه. می شه تست کنم. یک مدت بازم نون بخرم...
گواهی نامه گرفتن تو خارجه، ظاهرا خیلی کار دشواری است. به این مفتکی ها نیست که دست آموزشگاهها باشه و طرف نصف آموزش را بذاره به عهده تجربه ات تو جاده! گویا دشوار است.
آبجی خانوم، چند سال قبل، وقتی تو آزمون قبول شد، خبرشو داد واسه من. داغ و داغ، اول از همه به من گفته بود! گذشته از اینکه خب منم خوشحال شدم و الخ ولی بعدها خیلی فکر کردم که آدمها، وقتی چیزی براشون رخ می ده، شادمانی ای، مثلا، اولین نفری که به ذهنشون می رسه و بهش می گن کیه.
یادمه اینو از اون ورپریده رها کنکوری هم پرسیدم. سوالم ازش این بود که وقتی کنکور قبول شدی اول از همه به کی گفتی. خب کلیشه هایی هست و واقعیت هایی که خیلی جاها جوابشون یکی می شه و می شه مادرم، یا بابام. منتهی، خیلی وقتها هم نقش آدمها تو زندگی هم یک جورهایی عوض بدل می شه یا تعریف می شه که اخبار خوب، اون زمان که هنوز هیجان داره ماجرا و عقل طرف چندان کار نمی کنه به انتخاب، زمانی که ناخودآگاه یک کاری می کنه، اون زمان، شما را انتخاب می کنه.یاد شما می افته. با شما مطرح میکنه!
بعد، این می شه از اون خوشبختی های دو سویه که یکی، اینقدر خودشو با شما یکی بدونه که شادمانی اش را با شما مطرح کنه، تا بعد با بقیه.
اینکه کسی را داشته باشی که سر ریز شادی ات را به سمت اون گسیل کنی یک خوشبختی است،
اینکه کسی این حس را بهت د اشته باشه که شادمانی اش را به سمت تو گسیل کنه، خوشبختی دیگری است،
بگذریم.
یک بزرگواری بازم امروز منو انتخاب کرد، و خب، این خیلی عالی است!
خییییییییییییییلی عالی است!
در این بین یک کس کشهایی هم هستند که با اینکه براشون قلاب هم می گیری که برن بالا، تا تازه هست یادشونه، کهنه تر که شد می گن خودمون کردیم!
ولی اگه بد شده بود، اونوقت تا ابد نفرینشون به سمتت روانه بود! از این صیغه هم هست...
یادم افتاد به یکی از خواننده های وبلاگ که از قضا اصفهانی هم بود و یک خیابون اون طرف تر از ما سر کار می رفت. اسمشو نمیگم الان.
ایشون را یکبار دیدم. ظهری، رفتیم پیتزا خوردیم و بعد رسوندمش ترمینال که بره خونه شون و خودمم رفتم آبادی.
خصیصه ایشون این بود که به محض اینکه کسی نیاز به کمک مالی داشت، که هر چند مرتبه هم خواهرش بود که می خواست یک خرید بزرگی بکنه، این یادش به من می افتاد و پیام می داد. البته که هیچوقت هم اجابت نشد درخواستش منتهی، به ما از این نوعش رسیده بود! فلانشو به شیرازی ها می داد، مساعده هاشو از ما طلب می کرد!