یک جوری شده که از رو بویی که از آشپزخونه میاد می فهمم کی داره چی درست می کنه!

این پسره رناتو هر بار می ره تو یک بو در میاره که شبیه بوی قارچ است تهش! گاهی هم قارچ می زنه ها، ولی بین اون تلّی که رو هم می ریزه، همه  در نهایت بوی قارچ می دن!

آرتور بوی پنیر پیتزای آب شده!

همخونه جدیدمون هم نمی دونم نیست اصلا. تو اتاقشه. گاهی کاسه بشقابهای غریبه ای می بینم که لابد مال اونه ولی اینکه چی می پزه و چی می خوره، نمی فهمم. اینم مثل ماها دو تا شیشه نسکافه که قبلا خورده را برداشته توشون شکر ریخته است نگه می داره! فقط اون مارقوز خدا بیامرز بود که برای هر چیزی می رفت ظرف می خرید! انواع ظروف شیشه ای و پلاستیکی را گذاشت و رفت. البته نصف ظروفشو هم داد به رفیقش. از جمله یک ماهیتابه داشت می شد توش یک مرغ درسته گذاشت و تاب داد و چیزی بیرون نریزه. رناتو هم اولی که اومد رفت یکی از این ماهی تابه ها خرید! انگار تو برزیل جزو واجبات آشپزخونه باشه!