آبجی خانوم عکس در را دیده، می گه قشنگ بود.

گفتم آره، ولی خیلی جای خودم خالی بود.

می گه آره. دیدی. من می گفتم باور نمی کردی. تازه باید باشی تا بفهمی!

:))

عاخییییییی!

گناه دارند آدمها.

پارسالها، من بهش خندیدم که از یادش بره منتهی،

وقتی بهم گفت اولین بار که بعد از من رفته خونه نشسته کلی گریه کرده بعد پاشده سر کارها، خیلی نمی فهمیدمش!

ببینم، یعنی من قراره اونقدر عمر کنم که هرچی نفهمیدم را روزگار بکنه تو چشمم تا بفهمم؟!!

جدی ها! هر آنچه را بگی، که فهم نمی کرده ام،

بذار اینجوری بگم. خیلی جاها به چیزهایی می رسم که لمسشون می کنم و می فهممشون و بعد یادم میاد که یک دوره ای، نمی فهمیده ام!! قشنگ نمی فهمیده ام!

من یک نفهمم.

شما هم شجاعت اینو داشته باشید و حداقل هربار حسن کلیدی بهتون گفت مردم فهیم ما، اعلام کنید که نفهمید! واقعیت را بگید لااقل! بگید که بفهمه برخلاف تصورش، نمی فهمیم چرا اینجوری است! چرا جای خادم و مخدوم عوض شده. چرا قیّم ما شده. چرا و چرا و چراهای دیگه...