رفتم خرید. 

شلوغ بود فروشگاه. ملت تو محوطه آزاد به صف منتظر می شدند تا برن داخل. چراغ گذاشته اند. چراغ عبور مشتری! هر یکی که میاد بیرون، یکی می تونه بره تو...

شیر خریدم، شش تا پاکت،

آرد و شکر و دو تا نون.

مشروب و چیپس هم وسوسه ام کرد منتهی، نخریدم راستش. شراب خوب را باید اقلا 4 یورو پول بدم، درست نیست. 

قبلا فکر می کردم که اگه بارم از دوش خواهرم برداشته بشه خیلی خوب می شه. خدایی کارهایی که می شد که بکنم و بشه را هم کردم و خب نشده. بعدها، چندوقتی است، دارم فکر می کنم که وقتی اون شرایط پیش بیاد، ممکنه  دلتنگ الانم بشم! نه به این خاطر که به مفت خوری عادت کرده باشم نه. بخاطر اینکه الان حس می کنم یک نفری هست که با تمام وجودش و بی دریغ داره جور منو می کشه و اگه یک زمانی نباشه، چقدر غصه می خورم.

همیشه، به هم خوردن شرایط حال حاضر اون مدلی نیست که تو ذهن ماست. گاهی، اتفاقات جوری دیگه و از مسیرهایی دیگه منتهی می شه به همون نتیجه و وضعیتی که شما ممکنه  دعا بکنی! و این اصلا خوب نیست. آدم باید خدا شناس باشه تا بفهمه خدا، عجب علافی است که نشسته تا آرزوهاتو تک به تک با خاک یکسان کنه عوضش جایی که هیچ انتظارشو نداری خودشو شیرین کنه برات یک کاری کنه. البته نه همیشه. خییییییلی وقتها برای خیییییییییلی ها هیچ کاری نمی کنه.

حتی نمی کشتشون!

سینه خیز، دنبال زندگی می کشتشون نامرد!

یادمه دو سال قبل اینجا کرونا نبود و همه ملت تو هم لول می خوردند و من با خودم می گفتم یعنی می شه من و این جماعت همرنگ بشیم؟

گذشت  طی دو سال، هماهنگ شدیم!!

الان هیچ تجمعی شکل نمی گیره و همه  عین اون زمان من، فرادا زیست می کنند و از هم گریزانند!!

اینه که می گم خدا زبون نمی فهمه!

حداقل زبون دل منو!