دوست داشتی یک دختر  سیاهپوست بودی، با پوستی به رنگ شکلات سوخته؟ تو آفتاب عصر، ویتامین دی جذب میکردی از تو پنجره؟

یا پیرمردی با کت و شلوار که دنبال گربه ها میگرده بهشون غذا بده...

زن سفید پوستی که هرچه داشته را شسته و تکونده و الان تا کمر از پنجره آویزون شده نگاه ملت میکنه...

زوجهایی که میان، صندوق ماشین را بالا میزنند و دو سه تا زنبیل پر خرید را خر کش میکنند تو خونه...

خسسسسته ام. هیچ پیشرفت محسوسی ندارم، هدف میان مدت و کوتاه مدتی هم نیست. انبوهی از کتابها که باید بخونم، بی اینکه بتونم دقیقا، درست دارم میخونم...