نخ دندونم تمام شد دیشب

سر راه، رفتم خریدم

با خودم فکر میکردم کی زندگی من ازین سربالایی در میاد، که ناچار نباشم همه چیز را، ارزونترینشو بخرم!

نخ دندون،

ارزونترین

میوه،

ارزونترین

برنج

روغن

شکلات

...

از جلوی یک مغازه ای رد شدم شبیه بنگاههای معاملات ملکی خودمون. یادم اومد دو سال قبل هم رد شده بودم و قیمت ها را نگاه کرده بودم و بعدتر ها که شراره ازم پرسید، بهش گفته بودم... 

شراره معتقد بود باید کنه و بنه قیمت‌ها را در میاوردم.  میپرسیدم چرا، وقتی ده برابر ایران است؟

ته ذهنش بود که آدم میخواد بخره، بمونه...

شراره، خودش هیچی نداشت از مال دنیا.

منشی بود و پشت میزش درسی هم شاید خونده بود، به یمن تراش هیکلش شاید و زبون درازش، مدارک تحصیلی را یکی یکی گرفته بود. حالا منشی آقای مهندس چلغوز، خانوم دکتر شراره خانوم شده بود!!!

شراره سرطان گرفت بعدها...

مشغول درمان بود...

طبعا تمام تراش تنش هم، فرو ریخته بود...

اینستا اگه داشتم، میپرسیدم حالشو...طفلک

نخ دندون ارزون هم که باشه...

در نبود سرطان...

خوبه بازم!