شنبه، تعطیلات آخر هفته!!
واقعا وقتی اینهمه روشن، همه چیز نسبی است،
وقتی اول هفته یک جا، آخر هفته حساب می شه جای دیگه،
اینهمه اصرار متعصبانه بر برخی افکار و عقاید و آموزه ها و القائات، ته ته ته خریّت است ولا غیر.
عرض کنم که، خیلی دلم سوخت! اینو اول از همه بگم بعد بریم پیش.
خواستگار داشتم.
واسه همین می گم دلم سوخت.
طفلک می گه یک چیزی هم می دم، بیا منو بگیر، فقط یک مدت اسمت تو شناسنامه من باشه، بعدش خواستی جدا می شیم خواستی همینجوری می مونیم ولی کلا زحمتی برات ندارم! فقط می خوام که بگن فلانی هم ازدواج کرد، ولم کنند!
می فهمم تحت فشار می گه ها. یعنی از فردا که نه، از همون شب عروسی تازه یقه اش دست حرف مردم هست که باکره بودی یا نه، خوب کردت یا نه، مزه داد یا نه، حامله ای یا نه، دومی را کی میاری، یا نه! با هم خوبید، یا نه! ووووووو
این بنده خدا فکر کرده یک مساله اش را که حل کنه دیگه پاس می کنه درسشو!
منتهی، خب گناه داشت. می گه کرونا هست لذا مراسم و عروسی و هیچی نمی خواد! مهریه هم نمی خواد، کلا همین دیگه، فقط می خواد که ازدواج کرده باشه!
تف به این روزگار...
بگذریم.
مدام سایه آفتاب می شه هوا. اگه خدا بخواد ناهار تخم مرغ آب پز عسلی، با کره خواهم داشت. البته شایدم قبل ناهار. از همین الان گشنمه. فقط یک لیوان شیر خوردم صبح...
دوست ندارم برم دانشگاه! اتاق سرد تنها، برم چکار؟!
دارم یک نرم افزار قفل شکسته که از ایران برام فرستادند را سعی می کنم از گوشی، ببرم رو لپ تاب! مگه می شه!
ماجرا اینه که این خانوم چی بازم نپخته خورده! نرم افزار را نداره، روش تز تعریف کرده. تازه پریروز که فهمیده نداره رفته قیمت دیده، ده هزار یورو بوده!!! زنیکه ابله! همین دو ماه قبل هم خودش پروپوزال داده رو همین نرم افزار، کلا یکسال و نیم، پنجاه هزار یورو! یحتمل از الان می خواد بره دعا کنه که برنده نشه چون باید از جیب بذاره! به قول گلبرقی، ایشّه (= خر!)