یکی از چیزهایی که من ازش ترس دارم،

از زنی است که صداشو بلند می کنه!

نه به خنده،

نه به شوخی،

نه حتی جیغ از سر ترس!

به دعوا!

به استدلال!

اینجا، پورتو، وقتی توصیف می کنه شهر را، می گه دختران کوتاه قد و شاد! درست هم هست توصیف. به ندرت به 160 می رسند ولی تا دلت بخواد مهاجم اند، از نظر من!

مهاجم که، منظورم اینه از بس اطرافمون دیدیم زن صداشو می خوره و قورت می ده، اینجا وقتی می شنوم با صدای بلند بی توجه به محیط داد می زنند و با هم حرف می زنند، من خوشم که نمیاد هیچ، گاهی می ترسم حتی!

محدودیت های کرونا کم شده و ظاهرا بطور رسمی داره برداشته می شه اینه که دانشجوها هم به سمت روال پیشین زندگی میل می کنند. یکی از عادات اینها این بود که عصر تو محوطه دانشگاه گله گله جمع می شن و موسیقی و رقص تمرین می کنند. بعد از یکم که یاد گرفتند می رن کف شهر و چند ساعت با یونیفرمهای دانشگاه، گیتار و انواع سازهای محلی را می زنند و رقص پرچم می کنند و خب به طبع، توریست هم کیف می کنه.

تمرینهاشون اما باحال است. پریروز از کنار یک عده که رد می شدم، یادم افتاد به شایعه بشکه و حوزه های علمیه!

اون شایعه می گفت برای اینکه روی آخوند را باز کنند که بتونه هر کس شعری را بگه و با قدرت هم بگه، 

بگذریم حالا

دختره، یک حلقه دستش گرفته بود که بهش حلقه های کوچکتری وصل بود، چیزی شبیه به دایره یا دف خودمون قطر حدود  ده سانت، منتهی بدون پوست. صرفا یک حلقه باز. کارش این بود که درحالی که این حلقه را چنان تکون می ده که صدای ممتد و ریزی که ازش بلند می شه قطع نشه، اونو از زیر لنگ مبارکش رد کنه و بده اون دستش و چرخ بزنه و باز رد کنه و از این حرکات. لباس یونیفرمشون هم جوراب پارزین مشکی هست با دامن تا سر زانو و یک کت، تماما سیاه، با کفش مشکی پاشنه سه سانت، ساده.

دختره، خب بلد نبود. داشت تمرین می کرد. منتهی، با اینکه تو هر سیکلی دو بار حلقه را فرو می کرد تو خودش و یکبار سکندری می خورد و هرکسی هم می تونست نگاهش کنه، از رو که نمی رفت هیچ، با صدای بلند اون آوازی که باید را هم می خوند! 

شما فکر کن وسط دانشگاه همه ملت را به تخمت بگیری که هیچ، تازه توجهشونو هم جلب کنی ولی باکی ات نباشه و داد بزنی و هی لنگتو بدی بالا و اینها،

تهش، چه نهادینه می شه برای این دختر؟

طبعا دیگه نمی شه زد تو سرش!

طبعا دیگه یک شرقی مثل من، وحشت می کنه از اینکه بره سمتش!

طبعا دیگه نمی شنوی که یواشکی حرف بزنند! باور می کنید! خدمه، زن و مرد هستند و من نمی د ونم چقدر با هم چه حرفی دارند ولی شده یک ساعت تو پله کنار چشمه پله می ایستند و بی اینکه به تخمشون باشه که کسی بشنوه، بلند بلند اختلاط می کنند!

به جرات می گم، حتی یک مورد ندیدم اینجا کسی صداشو کنترل کنه و یواش حرف بزنه! آیا معنی اش اینه که هیچ کار خلافی نمی کنند، یا معنی اش اینه که اختیار بدنشون و زندگی و وقتشونو دارند و لذا هر کاری که می کنند، خلاف حساب نمی شه!

تهش اینه که فلان خانوم داره با فلان آقا، از چمیدونم شب جمعه اش می گه. خب؟ بگه! مالش بوده! به کسی چه؟ انگار بگی که شما تو مترو راجع به ناهار دیروز ظهرت حرف بزنی با رفیقت! شور بود چمیدونم داغ بود خوب بود کم بود... کسی اهمیتی می ده بهت؟!

بخصوص که همه اطرافیانت هم سیر باشند یا دسترسی به ناهار داشته باشند!

واقعا دلم می سوزه بخصوص وقتی می رم گوشت بخرم. خانواده هایی که میان دست کم شش هفت  کیلو گوشت را یکجا می خرند، از بخشهای مختلف جانوران مختلف! اما ما، باید بدیم بچسبه به گردن حسن نصرالله!