میگه، دبنهاوس، یکی از اون فروشگاههای بزرگ و برند، جمع شده است!
یک جور نابودی است. آدم ناراحت می شه به طبع هرچند از استثمار کننده های من مشتری بوده است.
شما فکر کن همین امروز دیکتاتور دارغوز آبادی بیاد، تخم کنه بیاد، بگه مردم من اشتباه کردم، ببخشید!
در عین حالی که کوچکترین بخششی مردم براش قائل نمی شن، چون زندگی هاشون و عمرشون و کشورشون را به باد داده و نمی شه دم مرگش به این سادگی همه چیز را صاف کنه و بره،
در عین اینکه هیچکس به بخشش رای مثبت نمی ده، ولی خیلی ها دلشون براش شاید بسوزه.
اینها دو مقوله است.
و شاید هم برای همین باشه که طرف درخواست عفو نمی کنه چون می دونه چی می شه بلافاصله!
ادامه می ده به سبعیّتش تا نهایت حین فرار گیرش بیارند و خنجر به ماتحتش فرو کنند، قبل از گلوله!
حکایت دبنهاوس و اینکه دلم سوخت هم همین دست است.
تغییر سبک زندگی مردم از خرید حضوری به خرید آنلاین، می تونه یک غول را از پا بندازه. از نفس کشیدن و نون خوردن بندازه.
دقیقا همین می شه در اجتماع هم. یک تغییر سبک، یک تغییر رفتار، ولو که پشتش با عدد سازی و جعل آمار جور دیگری جلوه کنه اما، خودشون که می دونند واقعیت ماجرا چیه.
می گفت تو یک جمعی یکی کنترل باد معده اش را از دست می ده.
بوش که در میاد، بر می گرده به یکی دیگه شماتت بار نگاه می کنه و به دنبال این نامردی بقیه جمع هم فکر می کنند که کار اون بوده همه نگاه سرزنش آمیز بهش می کنند.
این قربانی مظلوم، سر بلند می کنه می گه اگه جلوی همه جمع رو سیاهم، ولی جلوی اونی که بو در کرد رو سفیدم بی شک!
حالا، حکایت تقلب هم همینه. نمی شه جلوی همه رو سفید در بیاد طرف! از قضا اونجایی که باید رو سفید باشه، بد جور خیط کاشته!