دیروز آبجی با یک آقایی داشت صحبت می کرد، گذاشته بود روی اسپیکر. 

طرف، مخلوط انگلیسی و فارسی حرف می زد! یک زبان سومی اختراع کرده بود که می فهمیدیم چی می گه دقیقا منتهی، نمی فهمیدم این که هر دو را بلد است چرا نمی تونه با یکی اش حرف بزنه فقط.

بعد از مکالمه پرسیدم چیه ماجرای این؟

گفت اسمش ... است. بچه که بوده مامانشو اعدام می کنند و باباش اینو با خواهرش برمی داره میاد پناهنده می شه اینجا. شاید سی چهل سال پیشتر. تو محیط اینجا زبانش انگلیسی می شه منتهی با باباش باید فارسی حرف می زده و یک ملغمه ای، بزرگ شده و ازدواج کرده و الخ...

الان،  علاقه به فارسی داره و برای اینکه دلش خوش باشه که فارسی حرف می زنه، اینجوری مخلوط کرده است، منم گاهی اصلاحش می کنم یا چیزی یادش می دم ذوق می کنه...

من از ذهنم می گذشت که، تف به شرفت مرد! چه کردی با این مملکت! بیشتر از این بود که اختیار وجوهات شرعیه را طلب می کردی که مملکت را جوری آباد کنی که شاه نکرد؟ بفرما، اختیار تمام وجوه به دست تو و هم پالکی های تو افتاد و زمان هم گذشت و قبرستانهای همه جا را آباد کردی فقط...

تف به شرفت مرد!

یک چیزی ولی منو آروم می کنه. حسرتی که به جگر اینها هست! تک به تکشون، می دونند که مقایسه می شن. می  دونند که جاویدان می شن تو تاریخ و در مقابل قبلی ها و در مقابل بعدی ها، فاجعه بارترین عملکرد را داشته اند. این حسرت رهاشون نمی کنه. شرمساری ای که ازش گریزی ندارند. هرچقدر تبلیغ کنند که ما چه کردیم، حقیقت همیشه خودشو نشون میده کما اینکه هرچقدر گفتند شاه چه کرد، امروز از هر سمت هر خری حتی، اقرار داره به اینکه کدام خادم بود  و کدام خائن.