دیروز، هنوز که گم نشده بودم، تو یک خیابونی بودم مملو از هندی ها و پاکستانی ها گویا.

حوالی هفت عصر بود اما روشن بود همه جا. چیزی که خیلی متفاوت به چشمم اومد، رستورانهایی بود که انگار سر ظهر باشه، با تمام توان در حال سرویس دادن به مشتری ها بودند.

یادمه اصفهان که بودم ساعت دو و نیم ظهر تعطیل می شد اداره. تا میومدم به اولین کبابی برسم، طرف داشت سیخ و میخهاشو می شست و می گفت دیگه شام! رستورانهای بزرگترش هم همین بود. زیرهتل جلفا یکبار رفتم، طرف گفت  دارند دیگها را می شورند، هیچچچچچی دیگه نمونده است! یکم گذشته بود از ظهر فقط!

تو قزوین عکس این بود. ساعت یک بلیط برگشت داشتم، تنها اتوبوسی که از قزوین می رفت اصفهان! یک سرویس در روز. رفتم که ناهار بخورم و راه بیفتم. یکربع به دوازه بود مثلا. یارو گفت هنوز در دیگ را بر نداشته ایم، دوازده آماده می شه غذا! دیگه حساب کتاب کردم که تا این بیاد به قول خودش در دیگ برداره و به من غذا بده و من لاس بزنم با غذام و بعد تازه بیام برسم ترمینال، یک شب دیگه هم مونده ام از کار. بیخیال رستوران شدم.

یادش بخیر اون روز لیییییییلا را دیدم. خیلی نموند باهام. کنار خیابون،  جلوی یک بانک، نزدیک اداره شون، شاید یکربع اومد و بدّدو برگشت که حاج آقا ناراحت نشه! حاج آقا صاحب کارش بود و گویا لیلا یک مدت هم بخاطر یک کسالتی شاید سر کار نرفته بود و اون روز اولش بود بعد از اینهمه.

با لیلا الان متارکه ایم. حساس بود. منم که عین گاو! یادمه لیلا صدای مخملی ای داشت و تنگ و ترش پوشیده بود. براش یک چیزی هم خریدم همونجا که یحتمل دوست نداشت. کلا همیشه تو انتخاب ضعیف بودم. سخت بود بابا تو شهر غریب چی پیدا کنم به اون سرعت، تازه سر صبح! قزوین را که می گشتم فهمیدم چرا علاقه این قوم به کون بوده است از قدیم الایام! روم سیاه، ولی در مقایسه با خیلی دیگر جاها، زنان کوچه بازار بهره ای از زیبایی نداشتند چندان. قطعا خدای رحمان سهمشونو از زیبایی در سایر ارکان داده است ها. چیزی که تو ویترین بود را من عرض کردم. اونجا فکر کردم پشت و رو بهتره انگار.

یک حموم قدیمی را هم که موزه کرده بودند خیلی خوشم اومد. با مجسمه هایی به قدّ انسان، مشغول اعمال مختلف تو حمام. تنها یک مجسمه را ندیدم، یا نساخته بودند، ستردن موهای زائد مردان! اونم زشت بود طبعا منتهی ،واقعیت که بود! خب تو حمام این کار را می کردند! چه کثافت کاری ای بود به قرآن. خوب است بلوغ ما به حمام عمومی نیفتاد!

بگذریم.

آبجی خانوم رفت و من در غیابش یک کیک بار گذاشتم انشاالله که بشه! خیلی دلایل برای نشدنش هست البته. از بیکینگ پودر یکسال مانده تا آرد یکسال مانده! همه چیزهایی که پارسال با هم خریدیم همونطور سر به مهر مونده است!! دیگه حالا تست کردم دیگه. 

با کلی تماس به این سمت و اون سمت بالاخره تونستم موبایلمو راه بندازم. نامرد کلی خرج برداشت شنیدن آهنگ انتظار. برم سرچ کنم ببینم چی بود. قشنگ می خوند خدایی.