تنگنای جهان
:))
من مونده ام آدمهایی که بدی می کنند، چطور زندگی می کنند!
اونقدر دنیا کوچیک و کوچیک و کوچیک است، که تف بکنی، باید برگردی صورتت را پاک کنی! اینقدر که به گردش چشمی تو صورت خودت است!
پنج و ربع است. عصر.
یازدهمین روزی است که اینجام.
حس کردم آبجی، برای سبک زندگی تنهایی خودش دلش تنگ شده است! داشت می گفت همسایه کناری سه تا بچه دارند تازه خونه شون از مال من کوچیکتره و پنجره های کمتر هم داره، اینها چطور زندگی می کنند تو یک وجب؟!
بعد من یادم اومد که آپارتمانم، حدود صد متر مربع بود، گاهی که خواهرم زیاد پیشم می موند، احساس خفگی می کردم!
گاهی، دلم می خواست مبلها را هم از پنجره بندازم بیرون! خالی کنم هال را! بعد وسطش درااااااااااااز بشم، از این دیوار به اون دیوار کشششششششش بیارم!
می دونید؟
می خواست بره بیرون، خرید. بهش گفتم من کار دارم. که تنها بره، که یکم نفس بکشه!
حالا اگه بنویسم "می فهمید؟"، یک گلبرگ خانومی از دارغوزآباد سفلی میاد یادداشت می ذاره که نه! فقط تو می فهمی! ابله!
منتهی،
بذارید برعکس بپرسم پس!
کسی هست چیزی که گفتم را نفهمه؟!
حس نکنه!
لمس نکرده باشه!؟
میگه،
میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس
خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!
و خب،
تو نمایشنامه، یک گاهی هم نقش منفی میفته به آدم!
الان من اون مهمون خفه کننده شدم!
چه کنم؟!
اینکه با اشتیاااااااق،
نون سیر رو با هوموس نمی خورم،
خب دوست ندارم!
اینکه پنجره را می بندم و یک عبا هم رو دوشم می اندازم،
خب سردمه.
یا اگه نیست، لااقل اونجوری حسّ بهتری دارم. بیشتر کیف می کنم. پشت کتفم سرما سرما نمی شه!
اینکه می گم اینقدر میوه نخر، خراب می شه،
خب واقعا داره خراب می شه! اینهمه واقعا لزومی نداره!
اینکه چمیدونم چایی تلخ را با اشتیااااااااااااااق هورت نمی کشم، خب، حال نمی ده! چایی تمام طعمش به شیرینی ای بود که ولو در حکم زهر، اما می خوردی به انواع فرمت و چایی می دادی پشتش، الان مدتهاست که عین بقیه تصمیم گرفته ام شکر کمتر بخورم، بعد خب چایی مزه نمی ده.
اینکه گرفتاری تو کار و درس پیش میاد برام، به فکر می رم و اندوهگین می شم، خب طبیعی است. درسته دنیا تمام نشده ولی تلنبار یک مجموعه دوباره کاری و فرصت سوزی و شکست، هر کسی را داغون می کنه! اگه به تخمم باشه باید به عقلم شک کرد!
نمی دونم. شاید حتی براش عجیب و غیرضروری باشه که آینه ای که به دیوار هست را بر می دارم، میخی را که 45 درجه به پایین اریب شده و عنقریب از دیوار بیرون کشیده می شه در میارم و یکم اونورتر محکم می کوبم به دیوار و آینه را سر جاش فیکس می کنم!
شاید فضولی است. شاید حساسیت، شاید یک کاری که لزومی هم نداره و الان سالهاست به همین منوال بوده و چیزی نشده!
می خوام بگم تضاد و تعارض هم که نداشته باشند آدمها، منتهی، سکون و تعادل همدیگه را به هم می زنند و این، ملت را فرسوده می کنه. اذیت می کنه. پشیمون می کنه.
چطور شماها با هم زندگی می کنید خدایی؟!
متاهل ها را می گم.
خدایی کسی هست از شما که متاهل باشه، و دلش برای تنها بودنش تنگ نشده باشه؟
اگه هست، می شه بپرسم چند سال است؟
بهرحال، دنیا خیلی کوچیک است! کدخدایی، به یک چرخش روزگار، خدا میشه!
شنیدید داستانشو؟
می گن قدیمها که پادشاه ها خیلی تو حلقه های امنیتی خودشون گرفتار نبودند و هر از گاهی هم صدایی از پایین جامعه به گوش کرشون می رسیده، به یک شاهی می گن که یک بابایی اومده دم در، می گه به شاه بگید خدا اومده، می خواد ببینتش!
شاه تعجب می کنه، می گه بیاریدش.
میارن، یک ژنده پوشی بوده. می گه تو خدایی؟
می گه بله!
من پیش از تو ده خدا و خانه خدا و ... بودم،
دارایی هاشو می شمره و خدا به معنی مالک یا صاحب اختیار در کلامش به کار می ره.
می گه گماشدگان تو خانه و گلّه و باقی را ازم گرفتند، تنها خدا (=خودم) مانده!
بعد لابد اون پادشاه اوقات شریفش تلخ می شه و عبا را به تندی می کشه رو پاش و به گردش چشمی دستور ملوکانه می ده که ببرند خدا را هم سلاخی کنند که دیگه نگه در سایه حکومت عدل پرور و دادگرش غباری به تن کسی نشسته!
والله. شاه کجا. شاش کجا. همه از دم یک کرباسند. مگه نیست یک پابرهنه پدرسگ از کوره دهاتشون پا می شه پا رو سر همه ملت و شرف و انسانیت می ذاره به مجلس که می رسه امتیازاتی از ماشین و خط ویژه و ... برای خودش فقط طلب می کنه! راننده و محافظ و ...! حالا اگه اینها را استخدام نکنه هم وجهشو می گیره! که چیه؟ فلان بی شرف، نماینده شده!
دیگه بالاتر که بدتر!
برم این داستان را به قلم اصیلش پیدا کنم بذارم روحمون تازه بشه...
(نیافتم. از بس کس شعر با کلیدواژه های این حکایت تولید شده و بدتر از اون دیده شده، اصل این گوهر مدفون شده است. اگر کسی داشت لطفا بذاره.)